تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4231

مساهمون:

ص٤٢٣١
مىكردند ، دست پاچه مىشدند كه به وصف نمىآيد . پياده ، سواره مقدارى رفتيم . بعد رسيديم به جائى كه تمام برف بود و تا سينهء اسب فرو مىرفت . خدا ديگر نصيب نكند كه چه به سر ما آمد . خودمان را مىخواهيم حفظ كنيم اسبها ميان برف غرق مىشوند . اسب را بيرون مىآوريم خودمان تا سينه فرو مىرويم . سه مرتبه در ميان برف غرق شدم كه دو دفعه اسب هم روى من افتاد و به هزار مشقت من از زير پا و دست اسب خودم را خلاص كردم . نه به جاده مىرسيم نه راه گذرى پيدا مىشود ، نه مىتوانيم برويم . چيزى كه هست هوا باد و ابرى ندارد و الّا كارمان تمام بود . تركى اسمعيل افتاد و ماند . من تكه زمينى را ديدم كه بدون برف است . به هر شكل بود افتان و خيزان و پس از چندين مرتبه كه اسب فرو رفت و بيرون آمد و عرق مثل لولهء آفتابه از خودم و اسب جارى است . به اين قطعه زمين رسيدم و افتادم . پس از ربع ساعت ديدم اسمعيل تركى اسب را به پشت خودش بسته و به حال رقت‌انگيزى مىآيد . بناى مشورت شد . غذاى ناهار همراه بود پتو و عبا و غيره هم داشتيم ، گفتم بمانيم . بعد ديدم ده روز هم اينجا بمانيم كسى به داد ما نخواهد رسيد . برويم ، چطور برويم امكان ندارد . اسبها را من به اسمعيل داده تفحص كردم ، رد پاى آن مرد كه را باز پيدا كردم به اسمعيل گفتم شما با اسبها بمان من رد را گرفته چاله مىروم . اولا غذا دارى ، بالاپوش هم دارى . من اگر رسيدم شايد آدم و جو هم بفرستم . اتفاقات يك تفنگ ساچمه‌اى بيش همراه نداريم من ششلول خودم را هم فراموشم شده شهر گذاشته‌ام . متوكل على اللّه بدون اسلحه فقط با شلاق دستم به راه افتادم . گاهى در برف فرو مىروم ، گاهى برف يخ دارد و راحت مىروم . رد پياده رسيد به يك‌جائى كه برف شكسته بود و طورى شده بود كه من هرچه فكر كردم مىتوانم بروم ديدم ممكن نيست . با وصف آن اين ورطهء هولناك را گرفته بيست قدم رفتم ، ديدم البته البته پرت مىشوم . آن‌وقت خواستم مراجعت كنم ديدم نمىتوانم . اللّه و لبيك‌گويان چهار دست و پا بناى مراجعت را گذاشتم و بالادست اين ورطه [ را ] كه سربالائى زيادى داشت گرفته به هزار ماجرا خودم را به قله آن رساندم . قدرى دراز كشيدم تا نفس بكشم . چهار ماه است شهر بودم خام . روز اول حركت گرفتار همچو مصيبتى . چيزى كه كم بود رسيدن گرگ يا يك نفر از الموتيهاى از گرگ بدتر بود كه به ضرب يك چماق خودشان مرا راحت كنند . از اينجا كه سرازير شدم هزار قدم رفتم به جاده رسيدم كه يك ذره هم برف نداشت ، بلكه گل زيادى هم داشت . شكر خدا را به‌جاى آوردم كه الحمد للّه زنده مانديم .