تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4230

مساهمون:

ص٤٢٣٠
قاتل او بدهند ، اما خدا نخواست كشته شود . حالا آمد ، پذيرائى هم مخلوط از ايرانى و روسى بود . بلكه روسها احتراماتشان زيادتر بود . معلوم نيست به اجازهء دولت و ميل ملت آمده يا خير . مىگويند دختر شعاع السلطنه را اعليحضرت خواهد گرفت ( شاه زن زياد دارد . به علاوه مىگويند خانمهاى قشنگ طهران را هم به دست مىآورد ) .

الموت

پنجشنبه و جمعه 12 و 13 - بعضى جاها به خداحافظى رفتم . حكومت حكم محكمى داد خطاب به اهالى الموت كه در شهر مجلسى شد ابدا حرف مقرون به حسابى نداشتيد . به اين حرف شما كه املاك خالصه نيست ، من بعد گوش داده نمىشود . در باب بهرهء مالكانه هم تا بعد از عيد اگر قرار صحيحى با خود عين السلطنه داديد فبها و الّا مأمور و مصدق از شهر مىآيد قرار عادلانه مىدهد . ليكن مخارج اين مأمور و مصدق با رعايا خواهد بود . اسعد الحكما و سيد بزرگ حالا به كميسيون خزانه‌دارى شادند . در صورتى كه آنجا هم حكم و تصديق خواهد داد و خالصه الموت اظهر من الشمس است .

به سوى الموت - مشكلات راه

شنبه 14 ربيع الاول ، دهم درجهء دلو - هوا آفتاب ملايم و خوب بود . سه ساعت و نيم از دسته رفته با همه وداع كرده سوار شدم . رفعت السلطان تا باغ آمد از آنجا مراجعت كرد . من و اسمعيل جلودار به راه افتاديم . اسب نيلهء جديد چاق شده خيلى هرزگى مىكرد . كهر را هم با اسب كرنگى معاوضه نموده‌ام ، يازده تومان سر دادم . لاغر بود . حالا كه چاق شده خيلى خيلى قشنگ شده است . براى من اسمعيل تركى گذاشته بود ، چون عادت نداشتم خيلى سوار شدن و پياده شدن سخت بود . چهار و نيم به غروب مانده ورس رسيديم و تا اينجا خوش گذشت . هوا را خوب ديدم . تا چاله هم كه راهى نبود بدون توقف حركت كرديم . اما به عوض آن‌كه از راه زمستانى برويم همان راه تابستانى كه بلد بودم گرفته و رفتيم . سه نفر مكارى الموتى را جلوتر فرستاده بوديم . هرچه رفتيم اثرى از آنها نديدم . غافل كه راه را به كلى بر خلاف مىرويم . كم‌كم براى من اسباب خيال شد كه اين راه متصل آدم مىآيد و مىرود ، چطور اثر پاى مال نيست . اسمعيل باعث ترديد اين خيال شد . رد پاى يك نفر را نشان داد و گفت اين راه مىرود به جاده . رد را گرفته رفتيم . برف در كوه همه‌جا نبود . فقط بعضى جاها كه باد زياد جاكرده بود و به اصطلاح « باد دمه » مىگويند جمع بود و به آن‌جاها كه مىرسيديم اسب فرو مىرفت . اين اسبها هم گويا هيچ از اين راهها و برفها نديده بودند كه هر وقت فرو مىرفتند به قدرى شتاب
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4230 | قهرمان ميرزا عين السلطنه