كه كوه و هامون را به لرزه انداخته بود . هرچه هم من از صاحب خانه جويا مىشدم چه حكايتى است به عوض جواب مىرفت روى پشتبام و فحش مىداد كه ضعيفه را ساكت نمايد . اما خير بعد از ده دقيقه مجددا چنان فرياد بلند مىشد كه واقعا كوه به لرزه مىافتاد . باز تا من سؤال مىكردم خان رشوند بيرون رفته دو هزار فحش مىداد و مىآمد .
بالاخره در مقام تحقيق برآمدم تا بفهمم اين ضعيفه را براى چه كتك مىزنند ، فحش مىدهند . ابو القاسم را صدا زده جويا شدم گفت ضعيفه وضع حملش هست ، خان حيا مىكند به شما بگويد . گفتم مگر عيال خودش است گفت خير اهل آبادى است . گفتم ديگر خجالت ندارد .
بارى تا ساعت پنج و نيم صداى خانم ما را نگذاشت خواب برويم . آنوقت صداى زنهاى ديگر برخاست . معلوم شد به سلامتى فارغ شدهاند . يك مرتبه اسمعيل مثل آنكه زوجهء بنده فارغ شده باشد مژده آورد كه پسر زائيده . من همه را تصور مىكردم بايد ضعيفه باكره بوده و شكم اولش است كه اين همه فرياد مىكند . از اسمعيل جويا شدم شكم اولش بود ؟ خندهء بلندى كرده گفت آقا از قرارى كه مىگويند نه پسر زائيده اين دهمى است . به زحمت خواب رفتم يكى از ترس ساس يكى از صداى زنها .
رشتقان
چهارشنبه 14 - با همه بىخوابى ديشب باز زود سوار شديم . از كوههاى زرهكوه گذشته وارد ده شديم قدرى خيار خريدارى كرده در رشتقان ناهار افتاديم . سيد على اصغر قمى با سيد يحيى متولى پنجه على ميرزا محمد على را برداشته سراغ امير مىرفتند براى ملك چاله . خيلى صحبت از شهر كردند . اولا گفتند حكايت الموت و ميرزا احمد خان كاملا شهرت كرده . ثانيا گفتند شيخ محمد دكى مسئلهگو الموتى دخترى را افضاع كرده در نظميه حبس است .
در قزوين
آنها زودتر رفتند اما من مدتى ماندم تا هوا خنك شود . اما هرچه كردم خواب نرفتم .
عصر باغ رفعت السلطان پياده شدم . شب عيد بود خيابان و چراغانى رفته بودند . ميرزا اسمعيل خان با علاء الدين ميرزا از طهران آمدهاند . رفعت السلطان وقت شام آمد صحبت زياد شد . آخر الامر گفت فردا نزد خودش برويد شايد تغيير مسلك بدهد ، سهلتر ترتيب بگيرد . مىگفت اينجا شهرت دادند شما فرارا از راه طالقان طهران رفتهايد . من از دهات الموت كه مىگذشتم همه از گوشه و كنار مرا نگاه كرده بعد شنيدم همه مىگويند خودش