تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4141

مساهمون:

ص٤١٤١
فضلعلى آقاى مجتهد . اولى تنكابونى الاصل خيلى محل وثوق اهل قزوين خصوصا اصناف و كسبه ، ثانى اهل تنورهء الموت و رشوند ساكن قزوين باز محل اطمينان مردم . هر دو وكيل حزب اعتدال هستند . شيخ محمد على الموتى هم سيم است كه گويا متصل دعا مىكند يا يك نفر از آنها استعفا بدهند يا سقط شوند . او به مسند وكالت جالس شود . اما انشاء اللّه اين آرزو را به گور مىبرد .

حرفهاى پيشكار

جمعه تا غروب به انتظار آقاى پيشكار منزل مانديم نيامد . مغرب تلفن كرد خانهء آصف الدوله هستم ديگر وقت گذشته موقع ديگر . ما جواب گفتيم ابدا وقت نگذشته تشريف بياوريد . يك ساعت از شب رفته آمد . فرمان و تمام اسناد و اجاره‌نامچه‌ها را خواند با احكامات صادرهء اين مدت . همه را مىگفت من تصديق ندارم . فقط گفتم در ثبت من نيست . مىنويسم انبارها را باز كنند ، قاطرها را بدهند . مطالبات را وصول نمائيد ، اما اجارات توقيف باشد . گفتم بسيار خوب . دو كلمه هم بنويسيد كه اجارات در عوض بده حضرت و الا توقيف من است . براى آن‌كه سندى در دست داشته باشم قبول كرد . آقاى رفعت السلطان هم خوب او را مجاب كرد . امروز عصر اعلانى ماليه منتشر نمود كه صاحبان املاك در اطاق مميزى حاضر شده ورقهء سؤال را جواب بدهند . از املاك عشريه گرفته خواهد شد . آقاى رفعت السلطان مىگفت در ميان مردم همهمه افتاده يكى دو از اعلانات را هم پاره كرده‌اند .

حرف معتمد السلطنه

يكشنبه 18 - تا عصر امروز سه مرتبه شيخ رفت نزد پيشكار كه احكامات را بگيرد . هر دفعه به عذرى متعذر شد . معلوم گرديد كه آنچه قول مىدهد دروغ است . لهذا من رفتم با رفعت السلطان نزد حاكم . رئيس تلگراف شاهزاده بشارت الدوله هم بود . تفصيلات آمدن پيشكار و حركات او را من البدو الى الختم بيان كردم و چاره خواستم . بشارت الدوله هم خيلى همراهى كرد . حكومت گفت من اقداماتى كه در اينجا لازم است مىكنم لكن فايده ندارد . بايد شما به طهران تلگراف كنيد و چاره از آنجا بشود . من سخت جواب دادم كه امر اينجا راجع به طهران نيست و براى هرمطلبى به طهران نمىشود تظلمات كرد مگر وقتى كه شما بنويسيد و به من بدهيد كه از عهدهء من خارج است ( بيچاره حاكم پيرمرد مظلوم ) . گفت مىنويسم . بشارت الدوله تاخت آورد كه هنوز مذاكره با رئيس ماليه نكرده سزاوار نيست شما بنويسيد و جواب يأس بدهيد . گفت پس چه كنيم . گفت اولا