خيلى سعايت كرد و نهايت تعجب را امير اسعد از كردار و گفتار ميرزا احمد خان داشت .
خداوند عالم است راست مىگفت يا دروغ .
تحويل دروغ
بارى من گفتم عيب الموت را خودم بهتر مىدانم . اين است كه يك كاسه سواى چند آبادى خالصه و ملك حضرت والاست . ديدم قند ميان دلش آب شد . گفت بلى بلى اگر چندتا خوبش را جدا كنند تتمه را بفروشند چند نفر مالك پيدا كند نمىتوانند فضولى كنند . بعد گفتم رنجش شما از من به واسطهء پيچبن بود . آنجا قابل نيست من هم براى شما خريدم . سر يك ملك جزئى نبايد رنجش حاصل كرد ! مختصر مدتى او به من دروغ گفت من به او . تا موقع ناهار شد . ناهار خورديم و من گفتم مراجعت بهتر اين است قلعه برويد .
قول داد برود . بعد هم گفتم من زودتر مىروم ديگر لازم نيست شما را زحمت بدهم . از هم وداع كرده به اطاقهاى خواب خود رفتيم .
حسنآباد - معدن نمك
چهار ساعت و نيم به غروب مانده من سوار شدم . جمعى از نوكرهايش سواره مشايعت آمدند . باز جاده را عوضى رفتم تا به راهنمائى يك دروگر مدتها قهقرا آمده داخل جاده شديم . امسال محصول اينجا و الموت هنگامه آمد كرده . من كه محصول به اين خوبى نديدهام . مغرب به پل حسنآباد رسيديم كه از شاهرود مىگذرد . اينجا يك نفر خواستيم همراه ببريم كسى نيامد . دو نفر ژاندارم اينجا بودند كه معدن نمك را ضبط كنند ( من سفر سابق در شهر به ميرزا احمد خان گفتم شخصى نزد من آمده معادن نمك رودبار را اجاره مىخواهد گفت مال سپهدار است . من با تعجب گفتم همچو چيزى نيست . ميرزا احمد خان سراسيمه شد فورا جزو جمع را خواست و از مدير آن سؤال كرد .
او گفت تا قبل از انحصار نمك مال دولت بود از آن سال سپهدار ضبط كرده . مختصر رفتند و آمدند معلوم شد خالصهء دولت است . اين است حاليه ضبط شده . در اين حسنآباد هم سواى آن معدن سابق الذكر معدن ديگرى هست ) آنها تغير كردند كه چرا نمىرويد اجرت هم كه مىدهند . مردكه ناچار شد همراه آمد .
قسطينلا
سه ساعت از شب رفته قسطينلا خانهء پيرمرد رشوندى رسيديم . شام خوبى تهيه كرده بود اما اطاق ساس داشت من فورى داخل پشهدان شدم . صداى فرياد زنى مىآمد