مىگيرند به ميل خودشان قيمت مىدهند .
حركت به شورستان
يكشنبه يازدهم شهر شعبان المعظم ، 14 درجه سرطان - عصر با اهل خانه و بچهها و نوكرها وداع كرده به شورستان رفتم . پشه زياد داشت . ابو القاسم و اسمعيل جلودار مشهدى ملك همراه هستند . جهانگير را آورده بوديم از شهر احكامات را بياورد از تنبلى به دروغ ناخوش شد . مكرر نوشته شده ابو القاسم كمدل و جبون است . در غيبت من بعضى كارها كرده بود مثلا يك شب قاطر شخصى سليكانى به باغ قلعه آمده بود ، ابو القاسم نوكرها را جمع مىكند قطار و تفنگ مىدهد تا صبح كشيك مىكشند ، تفنگ خالى مىكنند و از قلعه يك نفر به تعجيل نمىرود ببيند قاطر است يا گماشتگان آقاى امير اسعد . مثل كشيك كشيدن اهالى طهران در باروى شهر و افتادن شتر در ميان خندق و گمان هجوم سالار الدوله و آن حكايت مضحك ( ابو القاسم يقين داشته كه امير اسعد هجوم به قلعه مىآورد ) . باز شب ديگر البرز زياد صدا كرده خودش مثل الموتيها براى آن كه مبادا شناخته شود چوخا پوشيده و تا صبح در برج كشيك كشيدهاند ، چه و چه . خيلى از اين كارها . طورى كه همه نوكرها از جبن او جبون شده بودند و شكايت داشتند . امروز هم همراه من موزر خود را زير سردارى انداخته بود و متصل جلو و عقب را نگاه مىكرد .
امشب من تلافى اين حركات او را خوب بهجا آوردم . طورى كه بعد از شام سوار شده دزدكسر رفت . پس از رفتن او من غرق خيالات شدم كه از كدام راه بروم . از تله كه امكان ندارد ، زيرا هوا مه ندارد . سربالائى از اين سمت هم چهار مقابل آن سمت است . آب هم راه نمىدهد از آنجا بروم . از رودبار هم امير اسعد هست از ميان آبادى او بايد رد شد ديدن كنم چه ديدنى . با اين حركاتش نكنم از اين سوء ادب شايد خشمگينتر شود و بدتر بكند . خير و شر كرديم و آخر الامر قرار را از رودبار گذاشتم . باز خصوصيتى كنم تملقى نمايم ، شايد چندى كمتر اغوا و تحريك كند .
شرارت يابو
صبح دوشنبه - ابو القاسم را حسنقلى بيك آورد . هم او عبوس كرده بود هم من .
جهانگير نيامد ديگرى پيدا نشد . حسنقلى از سر پل دوكمران مراجعت كرد پول گيوه بدهد ، شايد يك نفر از شورستان قبول نمايد همراه باشد . از ابراهيم زواركى طلب داشتم . قاطرش را قيمت كردند گرفتم . مشهدى ملك سوار شده يك زنگ منحوس هم گردن قاطر . من هم اسب كهر سوارى اسمعيل را سوار شدهام . ديشب اين اسب خدمت