نسيم داشت . با وصف آن به يك حال فلاكت و سختى ما خودمان را شورستان رسانديم .
تمام راه را پياده آمديم . تقى از همه ما گندهتر بود مشرف به موت بود . اگر شمسعلى شورستانى و على رضاى جولادكى همراه من نبودند امكان نداشت من بتوانم بيايم .
حسنقلى نبود بعد آمد . تازه زن گرفته . ضعيفه از طرف مادر دهكى و از طرف پدر فيشانى است . بيوه بوده ، صبح پنجشنبه توت مفصلى خورديم ، براى آنكه بالاها توت امسال نيست سرما زده . هوا مه داشت سوار شديم . چهار از دسته گذشته وارد قلعه شدم . بهمن و نوكرها در ناريان استقبال آمده بودند . بهمن غريبى مىكرد . الحمد للّه همگى سلامت بودند .
احمد آذرى در الموت
جمعه دوم شعبان المعظم ، پنجم سرطان - قلعه مصفا [ ست ] و هواى خوشى دارد . برويم سر داستان . احمد آذرى پيشكار ماليه هيچ رودبار توقف نكرد . شب اول سيميار ، شب دوم منزل امير اسعد ، شب سوم صاين كلايه ، فورا به عرض مىرسانند عين السلطنه آمد و رفت قلعه . مىگويد بنا نبود بيايد . فورا دو نفر ژاندارم روانه شورستان مىكند . ژاندارمها آمده از حسنقلى بيك مؤاخذه مىكنند چرا فلانكس آمده و بعد مىروند . از صاينكلايه ديروز عصر مىرود فيشان ، از آنجا برحسب خواهش محمد كه مىگويد شاهزادهء خانه ما را خراب كرده ما امنيت نداريم . جلال خان مىترسد حضور مبارك شرفياب شود . دو نفر از آن سوارهاى مخصوص خودش را روانه مىكند . اين دو نفر سوار ناهار آمدند قلعه . من اندرون بودم خبر كردند من به گمان اينكه با من كارى دارند گفتم باشند پس از خواب آنها را ملاقات مىكنم . من چه تصوراتى مىكردم . از شهر مبلغى مسكرات ، ليمونات ، شيرينى ، آجيل و غيره و غيره آوردم . اينجا دادم براى اسبهاى او آخور زدند . كاه علف تهيه نمودند . چادر زدند به همه گفتم پيشكار قلعه خواهد آمد و تمام كارها را انجام مىدهم . حالا مىبينم سر از فيشان درمىآورد و تمام شيطانها دورش جمع شده فرياد تشكيّات به فلك اطلس مىرود . بارى عصر بيرون رفتم يكى از آن سوارها كه مقدمتر بود خواستم پرسيدم چه مطلب داريد ؟ گفت عرضى نداريم . گفتم كاغذ داريد گفت خير .
گفتم پس اينجا آمدى چه كنى ؟ گفت خسته بوديم آمديم استراحت كنيم . شما فرموديد باشيد مانديم . گفتم پس كجا مأموريت داريد ؟ گفت كلان مىرويم . براى چه كار ؟ پيشكار دستورالعملى داده . چه دستورالعمل ؟ تحقيقات كنيم . مگر پيشكار نمىآيد ؟ گفت خير گازرخان مىرود ( من ديدم نقشه را درست ريختهاند ) . گفتم در فيشان رعايا چه گفتند ؟
گفت حال رعيت معلوم است ، به قدرى شكايات كردند كه حساب نداشت . گفتم پيشكار