تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4124

مساهمون:

ص٤١٢٤

موثق ديوان

جمعه 25 - روز بيست و سوم در اينجا در مسجد شاه تعرفه دادند . رفعت السلطان عضو انجمن است . مطالب خود را كه احضار عارضين ايضا احضار رعاياى دهات براى تعيين بهره و دستگيرى اشرار نوشته با حواله پنجاه تومان براى سالار حشمت معاون توسط بشارت السلطنه روانه كردم . عصر با موثق ديوان باغ ميكائيل خان رفتيم .

معاون حضرت - بشارت السلطنه

در روزنامهء « رعد قزوين » نوشته بود اهالى الموت را دو بشارت يكى رفتن نايب الحكومه ، ديگرى رفتن ميرزا احمد خان پيشكار . شنبه اول عدليه رفتم قدرى با معاون حضرت مشورت كردم ، بعد ماليه رفتم . هرچه خواستم بفهمم براى چه الموت مىرود نفهميدم و گفت شما هم بيائيد برويم مقصودى ندارم ، بلكه كارهاى شما را هم انجام بدهم . به حكومت هم مىنويسم اجازه بدهد . از ماليه خانهء بشارت السلطنه رفتم . حاجى ميرزا ابو تراب بود . تفصيل را گفتم جواب گفت برويد شايد نرويد باعث اغتشاش بشود .

معز خاقان

به اتفاق ادارهء حكومتى نزد سالار رفتيم . صدرآباديها جمعيت زياد شهر آمده تعرفه بگيرند . دمكراتها شلوغ كرده بودند . امروز بشارت را آورده بودند و مجلسى بود . بعد از ختم مجلس آمدند اين اطاق گفت مىگويند معز خاقان را كه از طهران همراه آمده نايب الحكومه مىكنم كه نوكر خود شما باشد . اما مخارج او را بايد بدهيد . شاهزاده معز خاقان را ديد ، ماهى پنجاه تومان خواست .

توقعات - منازعهء شش ساله

من جواب كردم كه الموت آنقدر ندارد كه من ماهى پنجاه تومان بدهم . از آن گذشته اين يك بدعتى مىشود كه آن‌وقت همه‌ساله من بايد اين مبلغ را بدهم . اصلا نقد و جنس مال من نباشد گذران من در الموت نمىشود . ناچارم مطالبات را وصول كرده بروم طهران . سرگردان و متحيرم از شش طرف مرا احاطه كرده‌اند . همه هم توقع دارند . همه گمان مىكنند من سالى ده پانزده هزار تومان از الموت مىبرم . به هركس سلام كنم توقع دارد . بىجا هم اين تصور را نمىكنند . اين‌همه عرض و داد ، اين‌همه تظلمات ، اين‌همه