تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4087

مساهمون:

ص٤٠٨٧
حالا كه طهران آمده بودند به‌قدر من مشهور نبود . بعضى از اشخاص هم اين آدم را به واسطهء مادرش به القاب شاهزادگى مىخواندند . روى پاكت نواب يا حضرت اشرف و الا مىنوشتند . هميشه كاغذهاى او پيش من مىآمد ، مگر گاهى كه او را جناب نوشته بودند ، من دائم مىبايست يك نفر آدم با پاكت اشتباهى به خانهء او روانه كنم . يك آشنائى اين داشت در شهر رشت بعضى اوقات براى او مركبات يا ماهى مىفرستاد . راستيش را بنويسم هروقت از اينها مىرسيد من براى او روانه نمىكردم ! تا دهه عاشورائى بود پاكت و قبض سفارشى به من رسيد . باز كردم ديدم قبض امانت جوف آنست زود فرستادم پست‌خانه آوردند . ديدم پنج دانه قرقاول تازهء بسيار فرد اكمل است . قضا را فرداى آن روز فخر الملك و شعاع الدين ميرزا و اغلبى از دوستان ناهار بنا بود خانهء ما خورده و بعد برويم تكيهء دولت طاق‌نماى فخر الملك كه وزير تجارت بود . يك صحبتى هم شده بود كه ايل خواجه‌وند را به من بدهند . من دادم قرقاولها را لاى پلو گذاشتند و به مهمانها گفتم امروز غذاى خوبى داريد . خواجه‌وندها تا شنيده‌اند صحبتى در بين آمده براى من قرقاول داده‌اند . در طهران قرقاول آن هم پنج عدد تازگى دارد . خيلى خوششان آمد و تا دماغشان خوردند و دعا به من كردند كه انشاء اللّه صد سال ايل خواجه‌وند دست تو باشد . سال اول سلطنت محمد على شاه بود و مشروطه و بعد حكايت انجمنها شد . در انجمن قاجاريه كه به دو شروعش با تعصب تمام ، مهربانى مالاكلام و عصبيت زياد منعقد شده بود همه باهم برادر يا جان برابر سرى و گردنى جدا بوديم ( كه بر پدر علاء الدوله لعنت چه اوضاعى راست كرد و چطور زود خودى را خلاص كرد و فرار نمود . بارى اين حكايت مفصل است ) روزى عين السلطنه با برادرش سردار اعظم و شعاع الدين ميرزا ، حاجى عز الممالك ، حاجى افخم و دو سه نفر ديگر كه آن قرقاولها را خورده بودند نزد هم نشسته بوديم باز يك كاغذ به من رسيده بود از بغل بيرون آورده به مشار اليه دادم . گرفت و خواند ، بعد گفتم رفيق حالا كه ما همه باهم برادريم ، مساوات است ، مواسات است چيزىكه به من از اين رسانيدن مكتوبات نداده‌اى ، اگر بر سبيل اتفاق از امانتهاى شما حيف و ميل شده باشد حلال مىكنى . گفت البته . گفتم پس گوش بده . آن‌وقت وقايع قرقاولها را به شرح و تفصيلى گفتم كه از خنده همه روده‌بر شدند . اما به آن شخص رشتى گويا نوشت كه از آن به بعد تا من طهران بودم ديگر امانت و كاغذ آن آدم نزد من نيامد .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4087 | قهرمان ميرزا عين السلطنه