مىشد در توى تمام قهوهخانههاى طهران مضمون آن گفته مىشد . . .
در نظافت هم عكس پدرش بود ( يعنى در هركارى ) . دندانهاى جلوى شاه افتاده بود .
باوجودى كه سالى سه چهار هزار تومان مواجب دندانساز مىداد هرچه كردند دندان نگذاشت وقتى كه خنده مىكرد مثل سگهاى پير دهانش به هم مىخورد و باز مىشد .
ناخونش هميشه بلند بود و زيرش چرك و سياه [ بود ] . باوجودى كه سيصد زوج دستكش از خمسه مىخواست و هزارتا از كردستان و چهارصدتا از گروس دستكش دست نمىكرد و متصل دستش از سرما و گرماى شكارگاه سياه و پوست پوسته بود مثل ارهء زبر و كثيف . توى باغ با حضور تمام مردم اخ و تف به زمين مىانداخت و دماغ بالا مىكشيد .
سبيلش بىنهايت بلند و كلفت بود مثل جاروب فراشى از ريش بدان پيوند كرده بود ، حتى نوكش هم مثل بيخش پهن و كلفت بود . مسيو آوكوك انگليسى طبيب وليعهدى او بود . پس از سلطنت او و سيمون باغبانش صاحب همهچيز شدند . طورى كه از نوكرى دست كشيده به فرنگستان رفتند . اما شاه حقشناس ، مقررى آنها را مادام العمر قبول كرد بدهد .
اين دكتر آوكوك به قول دكتر شنيدر فرانسوى طبيب ناصر الدين شاه كه در عهد مظفرى هم بود دكتر نيست و اين مطلب حكايتى دارد : « شاه چون مريض بود هم از مزاج هم از عقل هم از هوش هم از همهچيز اطباء در عهد او رونقى داشتند . اعلم الدوله صاحب يك كرور مكنت شد . حكيم الملك صاحب چند كرور مال و ملك به صدارت رسيده بود كه مرد . بارى شاه خودش را به شنيدر نشان داد و معالجه مىكرد . چنانچه ذكر كرديم نوكرهاى شاه چه ايرانى چه فرنگى تسلط غريبى سر او داشتند . دكتر آوكوك متغير شده به شنيدر حضورا خير پشت سر بد گفت . شنيدر متغير شده به مشار اليه تكليف دول كرد و گفت چون اهل نظام نيستى با گيلاس زهردول مىكنيم . اوكوك ديد بد حكايتى شده اين بود كه به توسط حكيم الملك عذر خواست . از آن به بعد شنيدر او را مسيو اوكوك مىگفت و كتابى از انگليس خواست كه اسامى تمام اطباى انگليس را در هر گوشهء عالم و در خود انگليس بودند نوشته بود مگر آوكوك و به مردم و شاه نشان داد اگر اين شخص دكتر است كجاى اين كتاب اسمش ثبت است و تا آخر اوكوك گرفتار شماتت و سرزنش شنيدر بود .
سفرى به فرنگستان رفت در آنجا به رسم انگليسها تمام ريش و سبيل خودش را تراشيد . طهران آمد به حضور شاه رفت . شاه با تعجب زياد گفت اوكوك چرا اينطور كردى . اوكوك خنده كرد گفت خوب است شما هم همين كار را بكنيد ، خيلى بهتر است .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4076
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٤٠٧٦