از اين حرف در حضور شاه به مردم خيلى برخورد و همه تعظيم كردند و زير لب گفتند گويا ما نوكر امير بهادر هستيم . اما شاه كلمهاى جواب نگفت .
حاجب الدوله
حاجب الدوله يك اقتدارى داشت كه اگر توى باغ وزراى درجهء اول و شاهزادگان خيلى بزرگ را با چماقش كتك مىزد پرسش نبود . در يك سلام تحويل اين آدم به سر مردم كارى آورد كه نصف به خانهها مراجعت كردند . شال و كلاه بود كه در هوا طيران مىكرد . نشان و حمايل بود كه روى زمين غلط مىزد سروصورت اشخاص محترم بود كه زخم شده و خون جارى بود . چرا براى اينكه وزير دربار و وزير تشريفات حكم به باز كردن در گلستان فرمودند و مردم را اجازه دادند كه داخل شوند . حاجب الدوله دير آمده بود و اين حكم اسباب خشمش شده تلافى وزير دربار و وزير تشريفات و قاپچيها را سر اشخاص محترم بىگناه درآورد ! و اعليحضرت لام تا كام باوجود شكايات عديده مردم حرف نزد يعنى مىترسيد واهمه داشت مبادا حاجب الدوله از آن چماقها به خودش بزند .
معتضد السلطنه
شاهزاده معتضد السلطنه كه مقرب درگاه شده بود آنى و دقيقهاى شاه از او منفك نمىشد منافى ميل حكيم الملك واقع شد . به قاپچى گفت اينبار شاهزاده را راه نده .
معتضد السلطنه كه آمد قاپچى راهش نداد مراجعت كرد و تا حكيم الملك زنده بود شاه جرئت نكرد عقب او بفرستد و خانهنشين بود تا بعد فوت او احضارش كرد . روزى كه عين الدوله درب خانه نمىآمد احدى جرئت نداشت حضور شاه برود . آنقدر در دربار يا گلستان مىنشستند تا او بيايد همراه او بروند يا نيايد به خانههاى خود بروند . عريضه نوشتن به شاه از ترس نوكرهاى او متروك شد هيچكس جرأت نداشت عريضه بدهد .
فرق پدر و پسر
ناصر الدين شاه هم عمله خلوت داشت خيلى هم مقرب بودند . صدراعظم داشت اما هيچ اين تفصيلات نبود عمله خلوت فقط براى صحبت او و كار او و شكار او بود ، ديگر در امورات دخالت كند هرگز چنين چيزى ممكن نبود . يا مردم عرض خود را شكايات خود را نكند امكان نداشت مردم از خود صدراعظم شفاهى يا كتبى متصل به او شكايت مىكردند . اما هيچكس جز خودش نمىدانست . برعكس اگر عريضه به مظفر الدين شاه