بيست روز بيست روز شاه حمام نمىرفت . پيراهن را هفته هفته عوض مىكرد . پس از شام و ناهار دست خود را با صابون نمىشست . همانطور چرب با حوله پاك مىكرد .
براى هركلمه حرف دوازده قسم مىخورد . آن هم چه قسمهاى غلاظ و شداد كه موى از هيبت آن بر اندام آدم راست مىشد . اسم هيچجا و هيچ مكان يادش نمىماند . هميشه مىگفت آنجا ، آن قهوهخانه آن شهر . تا فرنگستان نرفته بود تمام حرفش صحبتش از تبريز و شكارگاه باقاباقى و شكار خرس مراغه بود كه مثل نقالها ، درويشها وسط ايستاده ساير مردم دورش حلقه زده معركه مىگرفت . پس از رفتن فرنگستان تمام صحبت از آنجا بود .
آن هم بدون آنكه اسامى را بگويد تمام به اشاره و كنايه بود . آنوقت يكى از همراهانش مىگفت كافهء سانترال ، مىگفت نه ديگرى . مىگفت كافهء فلان . مىگفت نه آن يكى .
مىگفت كافهء به همان . بعد اين سه نفر با خود شاه سر اسم كافه جنگ و جدل مىكردند و آخر الامر معلوم نمىشد اسم كافه كه آنجا چاى ميل كردهاند كدام است . همهچيز را هم زود باور مىكرد چون قوهء تعقل نداشت . در روزنامهها هراعلانى مىديد يا هراختراعى را گوشزد مردم كرده بود فورا يقين مىكرد كه راست و حقيقت است . يك روز ايستاده بودم گفت ترنى اختراع شده كه بدون ريل همهجا حركت مىكند . آنوقت هرچه فكر كرد اسمش را ياد بياورد يادش نيامد . گفت من سفارش دادهام ده تا از اين ترن براى مسافرت خودم و اجزايم بياورند ( مقصودش ترن ژنارد بود ) .
كفش برقى
باز دفعهء ديگر مىگفت يك موتورى اختراع شده كه آدم مثل كفش پا مىكنند و مثل برق هرجا بخواهد به سرعت حركت مىكند . من ده جفت از آنها خواستهام . يكى گفت شما وقتى كه آن را پوشيديد ديگر كسى نمىتواند به شما برسد ، سايرين چه كنند .
جواب فرمود براى همين دوازده تا خواستهام كه سايرين هم پا كنند و چه خوب چيزى است . مجد الدوله ايستاده بود گفت اين براى شما چه خوبى دارد شما كه جائى نمىرويد ، خوب است التفات كنيد به روضهخوانها كه متصل در كوچه و خيابان مىدوند از اين مجلس به آن مجلس ( در صورتى كه هيچ اين مسئله حقيقت نداشت و همچو اختراعى نشده است ) . . .
سنگ قبر پدر
بارى حكايتى بود . داستانى بود كه چشم هيچ بيننده و گوش هيچ شنونده نديده و نشنيده آن هم آخر كارش كه مملكت ايران را به اين روز انداخت . در عدم لياقت و هنر و