رفت . خودش را بحرينى قلمداد و محض آنكه غريب بود كسان وليعهد به او التفاتى كردند و خدمت وليعهد بردند روضهخوان شد و كمكم ترقى كرد . بعد از سلطنت ديگر براى شاه هم روضه نمىخواند . پسرش مىخواند . بسيار هم بدنفس آدمى بود . كسانى كه در شيراز و طهران در ايام فقر و فلاكتش از او كمك و يارى كرده بودند وقتى كه نزدش مىآمدند و اظهار آشنائى مىكردند گردن نمىگرفت و امتناع مىكرد . اين را هم من در شيراز باز شنيدم در طهران هم هرگز نشد عريضه از كسى به شاه بدهد ، يا انعامى احسانى از شاه براى فقيرى ، ضعيفى ، درماندهاى بگيرد . هروقت شاه به ديگرى نذر مىكرد اين آدم زن و دختر خودش را مىگفت لخت شوند لباس پارهپاره بپوشند و نذورات را به آنها مىداد و صبح براى شاه قسم مىخورد فلان پول يا فلان پارچه را به كسى دادم كه لخت و عريان بود و نان شب نداشت .
نمونههاى ترس مظفر الدين شاه
از مطلب دور افتاديم خودش مىگفت راهآهن هروقت از تونل مىگذشت من دمر زير نيمكتها مىافتادم و جلوى چشم خودم را با دستمال مىگرفتم گوش خود را با انگشت مىگرفتم تا رد شود و من نصفهعمر مىشدم . وقتى كه از پل رودخانه عبور مىكرد همين كارم بود . امان از وقتى كه كشتى خواستم بنشينم و انگليس بروم تمام تنم مىلرزيد ، هوش نداشتم در يكى از اطاقهاى كوچك تاريك آنقدر دمر روى زمين افتادم تا كشتى به ساحل رسيد .
يك روز در اسبدوانى طهران ميان چادر نشسته بود كه نظام دفيله مىكرد ابرى در آسمان پيدا شد و يك غرشى كرد . هنوز هم اين مطلب به مردم درست معلوم نشده بود شاه فى الجمله تكانى خورد . صداى دوم شاه تكان شديدترى به خود داد جمعى كه از واقعه مسبوق بودند فورا گفتند نقلى نيست مىگذرد . رنگ از روى شاه پريده بود . باز آسمان صدا كرد اين دفعه شاه از روى صندلى برخاست مثل ديوانهها به اين سمت و آن سمت چادر نگاه مىكرد تا پناهى بجويد . باز نزديكش رفته و قدرى آرامش كردند . مردم همه به همديگر نگريسته كمكم مطلب به همه معلوم شد . الحمد للّه صداى رعد موقوف شد و الّا دفيله و سان قشون بالاخره اسبدوانى بر هم خورده بود .
هروقت در طهران رعد و برق مىشد يا باد شديد مىآمد تمام سكنهء طهران متذكر شده به هم مىگفتند ها بخت رو به سيد آورد ، امروز چقدر پول بگيرد . ديگرى مىگفت كاش من يك ساعت جاى او بودم . آن يكى مىگفت طاقه شال است كه حالا مىبرد .
انگشتر است كه حالا مىگيرد . برحسب اتفاق يا اقبال سيد گفته بود در آن چند سال اول