همانطور مىشود و آنوقت بدون تفكر يا تعقل چهار خروار تخم پياز مىخواست . يا دستكش دست يكى از عمله خلوت ديده بود كه مال خمسه بوده مىپسنديد فورا سيصد زوج فرمايش مىداد . مختصر تمام حكام از دست اين خورده فرمايشات اعليحضرت به ستوه آمده بودند كه غيرممكن الاجرا بود .
خريدهاى مظفر الدين شاه
در فرنگستان كه رفته بود از اينها بالاتر بود هرچه مىديد خواه خوب خواه بد هرقدر ممكن بود مىخريد يا سفارش مىداد . نصير الدوله مىگفت يك روز كفشدوز خواست .
قضا را كفشى را كه آورده بود پسند افتاد فورا چهارصد زوج سفارش داد . كفشدوز با فرحى بيرون آمد . عين الدوله به من گفت بگوئيد ده زوج بياورد آنوقت تتمه را سفارش مىدهم . من گفتم اما كفشدوز جواب داد من برحسب فرمودهء شاه همه را خواهم آورد و ما به اصرار و اكراه او را راضى به ده زوج كرديم . اين همه پول كه در سه سفر خود در فرنگستان خريد كرد چه شد . نصف اين بارها را به او گفتند در دريا غرق شد ، نصف ديگر را هرقدر توانستند گفتند مفقود شده . نمىدانيم از كدام خط رفته و چه وقت خواهد رسيد . مقدارى را هم مباشرين به خانههاى خود بردند . آنچه وارد شد درش را كه باز مىكردند مثل سارقين كه در صحراها مال سرفت شده را يغما كنند عملهء خلوت خواجهها و آنها كه محبوب القلوبش بودند در آن واحد جلوى چشمش غارت مىكردند و شاه قاهقاه خندههاى بىمزه مىكرد . هيچ آقائى كه دو نفر نوكر داشته باشد آنقدر مطيع و منقاد و اسير چنگال آن نوكر نخواهد بود كه مظفر الدين شاه بود . اين آدم از نوكرهاى خودش مىترسيد ، بيم داشت ، رودربايستى داشت . هيچكسى نفهميد علت و جهت اين همه اطاعت و انقياد او از مستخدمين و نوكرهاى خودش چه بود . هركس وارد گلستان مىشد يا در پشت اطاق شاه به انتظار شرفيابى نشسته بود به مراتب از اين نوكرهاى او بيشتر ترس داشت تا از خودش .
امير بهادر جنگ
يك روز همهء ماها با جماعتى ديگر در توى باغ خدمت شاه ايستاده بوديم امير بهادر پس از آنكه صحبتهاى تلخ بىنمك خودش را با شاه تمام كرد و شاه از آن خندههاى خنكخنك بسيار كرد امير بهادر تعظيم كرده به راه افتاد ديگران حركت نكردند . چند قدم كه رفت و ديد سايرين با او همراهى نكردند برگشت بلندبلند خطاب به همه كرد با لهجهء تركى بىمزه « من كه تعظيم كردم و رفتم ، يعنى همه شماها هم تعظيم كرده بيائيد » .