تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4039

مساهمون:

ص٤٠٣٩
جمعه در مىگرفت و اسباب تفريح آنها كه نزديك بودند مىشد . باز شاه مىداد و آن وقت مىفرمود ديگر آقا بس است . آقا آن‌وقت برخاسته مىرفت . تمام علما و آخوندها كه عيدى را گرفتند آن‌وقت شاه از روى تشك برخاسته صندلى مىآوردند . شاه روى آن مىنشست . ميزى جلوى شاه گذاشته سينى بلور را روى آن مىگذاشتند و شاه اول آقا را صدا مىزد و به همين لفظ آقا نايب السلطنه آمده عيدى را مىگرفت . بعضيها دست يا پاى شاه را مىبوسيدند اما شاه به اين كار ميل نداشت و اغلبى نمىبوسيدند . آن‌وقت در باغ موزيك مىزدند يعنى پس از رفتن علما . بعد از نايب السلطنه به شاهزادگان بزرگ شاه مىداد . آن‌وقت وزراى محترم و رجال معتبر را به اسم صدا مىكرد . نفر به نفر مىآمدند مىگرفتند . آنها كه داراى اداره بودند مىماندند مابقى مىرفتند . شاهزادگان كه شمشير گرفته بودند هم تا آخر مجلس همان‌طور ايستاده بودند . بعد از رجال معتبر و وزراء ساير شاهزادگان ، آن‌وقت قاجاريه ، بعد نظام . آن‌وقت بسته به ميل ايشيك آقاسىباشى بود كه كدام طبقه را هركدام طبقه مقدم بدارد . شاه با همه هم مزاح مىكرد ، به كلاه يكى مىخنديد ، به ريش ديگرى ، به جبهء ديگرى ، تمام خيالش صرف اين بود يك چيز خنده‌دارى به نظرش بيايد و خنده كند . شاه هم مثل ناظر ملاحظه اشخاص را داشت مثلا با آن مشتى كه به شاهزاده ما مىداد به من نمىداد همين‌طور به پست‌تر از من . مشت شاه از هزار دانه شاهى مىگرفت تا دويست دانه . اواخر كه در كيسه تافته كوچك بود و همه يك‌سان .

غوغاى كفش

بيرون در هنگامه و غوغاى كفش بود كه صداى همهمه و آشوب و نالهء مفقودين كفش اگر موزيك نمىزدند تا توى اطاق بلكه آخر گلستان هم مىرفت يكى پاى برهنه بود ، يكى يك پا كفش داشت ديگرى نداشت ، يكى گيوه پوشيده بود ، يكى كفش مندرس پاره‌پاره . از باغ كه بيرون مىرفتند نوكرهاى مردم كه دو صفحه به انتظار آقاها ايستاده بودند خنده‌ها مىكردند صحبتها مىنمودند كه آن بسى بدتر و خجالت‌مندتر از توى باغ بود . آن زمانى كه كيسه معمول نشده بود بسا اشخاص هم به فيض مىرسيدند مثلا سرايدارهاى شاه كه بعد از رفتن شاه اطاق را پاك مىكردند مبلغ گزافى شاهى جمع مىكردند . باشماقچى باوجودى كه كفشها را دزديده بود سربازهاى قراول‌قاپچيها باغبانها از اين مردم كه خارج مىشدند هريك سهمى داشتند اما وقتى كه كيسه به ميان آمد همه مىگفتند در كيسه است و درش دوخته .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 4039 | قهرمان ميرزا عين السلطنه