مىرفت كه تماشائى بود .
عيدى - دست لاف
شاه به جاى خود مىنشست . شمشير را روى زانوهاى خود مىگذاشت و با علما احوالپرسى مىكرد . با امام جمعه كه دامادش بود صحبت مىداشت . جلوى شاه كيسههاى شاهى سفيد و دو هزاريهاى زرد را در قهوه سينيها گذاشته بودند . پارچهء كيسه تافتهء گلى بود . بعدها از بس جمعيت اين سلام زياد شد دست لاف موقوف شد . كمكم عيدى را هم در كيسه نمودند و آن عبارت بود از يكصد و پنجاه شاهى سفيد و مال علما و بزرگان هريك پنج دانه دو هزارى زرد هم داشت . نزديك خود شاه هم بعضى اوراق و ادعيه ، خطوط ائمهء اطهار سلام اللّه عليه گذاشته بودند و بستهء تربت مخصوص كه خود شاه از قبر مطهر حضرت خامس آل عبا بيرون آورده بود با بعضى شمايل ائمه كه مىگفتند از قديم در خزانه بوده . سواى اشياء مرقومه كه جلوى شاه مىگذاشتند چند تفت گل كه باغبانهاى فرنگى درست مىكردند با چند عدد ظرفهاى بلور كه داخل آن ماهيهاى قرمز انداخته بودند حضور شاه بود كه موقع تحويل به آنها نظر كند . شاه در موقع تحويل آن بستهء تربت را بو مىكرد و به آن اوراق و شمايلها نگاه و زيارت . به امام جمعه هم محض زيارت مىداد كه يك وقت دست به دست تا آخر صف علما و آخوندها مىرفت كه نظام العلماء به جبر و عنف گاهى گرفته مجددا به حضور شاه مىبرد .
جوابهاى ايلخانى
شاه پس از احوالپرسى از علما رسما چند كلمه با مخاطب سلام فرمايش مىفرمود .
اللهقلى ميرزائيلخانى مرد پير سياحت كردهء خوشگذران ، خوشمشربى بود ( ناپسرى حاجى ميرزا آقاسى مرحوم بود . تفصيلات عيش و خوشگذرانى او ياغى شدن او احترامات او كتابها لازم دارد ) گاهى جوابهاى خندهدار عوامانه مىداد كه اسباب خنده و صحبت تا سيزده عيد بود .
شاه يك دفعه فرمود هوا را سرد كرده جواب عرض كرد بله قربان سرماى پيرزن بود و مردم لحافكشى مىكردند . گاهى سرماى پيرزن را اشتباه كرده سرماى گل سرخ مىگفت . آنوقت شاه مىفرمود دست لاف بدهند .