روز نوشته . معلوم نيست كدام يك صحيح است شايد رؤيت هلال هم نشود . خدا رحم كرد در ايران به غير اين دو نفر كسى تقويم چاپ نمىكنند و الا مرافعه از اينها زيادتر بود .
هوا خوب شده تقريبا مثل بهار است ، از گدوك مال عبور نمىكند ليكن جريده « 1 » مىآيد و مىرود .
تقى آقا
برويم سر داستان تقى آقا ، به يك اندازه صاحب چيز شده مالك كره قاطر و اسب شده است ، زن گرفته است . حالا به جاى تشكر و امتنان از اين احسان كه جيب من خالى و كيسهء آنها پر شده كفران مىكنند پارسال هرچه خواست داخل انبار غله خاك كرد و مردم از لاعلاجى بردند امسال يك علت نبردن ترس همان خاك و خاشاك شد . خودش هم از منافع انبار پارسال و صد پنج كه توفير تميزى و پاكى گندم مىدهند از سرقت جو يابوها غله به مردم داده بود بعضى را پول گرفت ، برخى را نيم من توفير كه جنس بدهند هركس براى خريد غله از من آمده ايشان غلهء خود را فروختهاند . از طرف ديگر كاه علف برنج هرچه ممكن شده از پول من سلف خريده .
فروش گندم
پريروز عيال ملا موسى وركى آمد به خواهش و تمنا پنجاه من گندم خواست . پنج تومان نقد ، پنج ديگر نسيه . چون عيال مرشد بود من قبول كردم . نور على وركى آمد يك خروار غله در بيست و پنج تومان خريد چك دادم تقى بدهد . خودم رفتم حمام .
مراجعت پرسيدم غله بردند گفتند هردو انبار را رفتند ديدند خراب و ضايع بود فسخ كردند نبردند . روز بعد تقى را در اطاق خواستم قدرى مؤاخذه كردم ، كمى نصيحت كردم ، اندكى پند دادم . تمام را جواب داد خلاف است ، به شما اشتباه نمودهاند . يك مسئلهء ديگر به ميان آمده بود كه جزو مؤاخذه بود . هر كدخدائى ، پيرمردى از يكى از دهات بيايد اگر مرغى كبكى يك چيزى براى تقى آورده باشد نهايت احترام را از او مىكند و الّا تقى جواب سلام او را هم نمىدهد و با كمال خفت بايد مراجعت كند . تقى رفت بيرون من هم بعد از مدتى آمدم اندرون . عصر از بالاروچ غله آورده بودند . گفتند تقى نيست . نگاه كردم ديدم در انبار را هم مهروموم كرده . ديروز صبح فرستادم باز نيامد .
غله را ديگرى تحويل گرفت . عصر فرستادم بيا حساب بده گفته بود اول حساب غله را
هامش
( 1 ) - جريده - سوار .