حكايت تنكابون
چهارشنبه دهم صفر ، 16 درجه جدى - امروز ميلاد حضرت مسيح است . هوا از ديشب بر هم خورده تا نزديك صبح باران آمد ، بعد برف شد و تا امروز عصر برف آمد ليكن گرم بود و بيشتر برف در اينجا آب شده . ديروز سه ساعت به غروب مانده آقاى افراسياب خان و مستوفى پسر عموى منتظم الملك اينجا آمدند كه شب گرمارود مانده امروز سمت تنكابون بروند . ناهار نخورده بودند حاضرى آوردند صرف كردند .
افراسياب خان اول خجالت مىكشيد پيش من بيايد . بعد گفته بودند فلانى كلمهاى هم به شما از آن سال صحبت نخواهد كرد . از حكايت تنكابون آنها هم مختصرى خبر داشتند .
افراسياب خان گفت دو ماه است رودبارم سواى طلبهاى سابق سال گذشته به شراكت حاكم و بشارت السلطنه جنس رودبار سپهدار را خريديم و هشت هزار تومان مطالبات من باقى ماند براى وصول آن آمدم . حاكم قدغن كرد تا طلب خودش به آخر نرسد به من چيزى ندهند اين شد تا حال معطل شدم آخر هم وصول نشد .
احتساب الملك
مستوفى ترياكى بود افراسياب خان هم حالا ترياكى شده . اول مستوفى گفت من كارى دارم و رفت اطاق ديگر كه سپرده بودند تهيهء آتش و غيره كنند . بعد هم افراسياب خان به بهانهء نماز رفت آنجا . به ابو القاسم گفته بود پانزده هزار تومان زيادتر ضرر الموت را دادم .
بر پدر آنها لعنت كه مرا به مخالفت شاهزاده وادار كردند . ابو القاسم گفته بود آنها كى بودند . گفته بود اول احتساب الملك حاكم ، دوم شيخ محمد على ، سيم ميرزا حسن خان موذى . اگر من گوش به حرف آنها نداده بودم و با شاهزاده راه مىرفتم اين همه ضرر نمىكشيدم ، از رودبار معزول نمىشدم . بارى اينها رفتند و شب باران شروع كرد امروز هم برف . البته گدوك بند خواهد آمد و بايد چند روزى در گرمارود توقف كنند تا مگر باز شود .
گله از امير اسعد
قاطرهاى من پريروز آمدند و آنچه نوشتم صدق بود خواسته بودند بگيرند . سيد عطاء اللّه كاغذى به من نوشته بود كه تنكابون روز محشر است . از من بيچارهء فقير كه به هيچ كارى دخيل نبودم دويست تومان امير اسعد گرفت . بعد هم گفته بودند اين مطلب را براى فلانى مىنويسى شايد از امير اسعد گله كند ، براى شما بدتر مىشود . به اسمعيل