تومان بايد فروخته باشيد . البته خودشان مرقوم فرمودهاند . به هرصورت فكرى بكنيد چيزى بفرستيد براى همگى . در باب صلح بسيار جهد كردم و مكرر آقا شيخ عبد النبى و آقا شيخ حسين را ديدم مىگويند اين صلح عيب ندارد . آقا شيخ عبد النبى گفت بايد چهار اولاد وكالت به پدرشان بدهند وكالت مطلقه كه در استباحهء منافع املاك و نقل و انتقال و غيره در مدت سى سال مختار باشد ، ما همچو چيزى نوشتيم شما هم با سعى تمام چيزى بنويسيد بفرستيد كه جوف وصيتنامه بگذارند ( اين بنده . . . وكيل مطلق نمودم حضرت . . . را در باب منافع املاك و نقل و انتقال آن در مدت سى سال كه حضرت . . .
مجاز و مختار هستند هرقسم تصرفات بنمايند و غيره و غيره ) . اين را مهر كرده امضاء نموده بفرستند تا ببينيم اشكال ديگر پيدا مىكند يا نه . با اين حال كه حضرت و الا تمام املاكشان را واگذار مىكنند صحيح نيست كه از الموت دير پول برسد . البته اين دفعه چيزى روانه داريد و رسيد كاغذها را بنويسيد . از حورى خانم كاغذ رسيده احوالش خوب است . روشنك را مدرسهء دخترها فرستادم . آن دو مشغول تحصيل هستند . كاغذ و مركب و قلمشان مرتب شده » . ديگر مطلبى نداشت . [ پايان نامهء عماد السلطنه ]
مكتوب ثانى
ششم صفر - اول كاغذ مطالب مهمى ندارد . الستر را نفهميدم . « روغن را روى آب بريزند موج را تخفيف مىدهد ساكت نمىكند ، اختراع تازهاى هم نيست . براى مواجب شما و شاگرد فرنگستان صحبت خواهم كرد ( من به آقا نوشته بودم مواجب مرا كه البته بعدها قطع مىكنند و حالا هم جزئى مىدهند خوب است براى مخارج تدريس عبد اللّه ميرزاى پسرش برقرار كند و او را فرنگستان بفرستد ) . آن مسئله هم بهقدر مقدور اقدام شد و تصحيح كردند . وكالتنامهء شما هم بايد برسد كه سابقا نوشتم و جوف وصيتنامه بگذارند . چون اصل وصيتنامه را ندادند كه عين آن را بدهم ملائى ديگر امضاء كند .
ديگر زياده بر آنچه كردم ممكن نشده و من نمىدانم كه ايراد شرعى ديگرى خواهد داشت يا خير . لسان الملك هم از معاونت عراق معزول شد . اعلان انتخابات شده اگر سر بگيرد و مجلس پيدا شود طرح تازه خواهد بود . آسمانپيماى روس ( كوزمنيسكى ) در ميدان مشق با آيروپلن مىخواهد طيران كند ، اما بليط در ميدان مشق مىگيرند از سه تومان الى چهار قران . پس به قاعده بايد روى زمين پرواز كند نه آسمان . اگر هوا برود كه همه مىبينند ما بليط نگرفته ولى نزديك ميدان مشق انشاء اللّه مىروم هرآينه تماشائى داشت براى شما مىنويسم . » [ پايان نامهء ديگر عماد السلطنه ]