تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3982

مساهمون:

ص٣٩٨٢
سلام . همه كه به جاى خود [ مى ] ايستادند ايشيك آقاسىباشى رفته به شاه اعلام مىكرد . ورود شاه به حياط دربار يك نفر جارچى به آواز حزين ملايمى « گچين » مىگفت . گچين زبان تركى است يعنى رد شويد . « ى » و « نون » آن را خيلىخيلى مد مىداد . شاه مىآمد غرق جواهر شمشير حمايل جيقه به كلاه داخل طالار مىشد از پله‌هاى تخت بالا مىرفت ( شاه بلند بود اما ميل داشت دو برابر بلندى كه دارد خود را جلوه بدهد ، لهذا شكل غريبى راه مىرفت و شانه‌ها را گاهى بالا مىانداخت ) . شاه چهارزانو ( مربع ) روى تشك مرواريد مىنشست و به دو متكاى مرواريد بسيار اعلى تكيه مىداد ( فرش دستگاه و مسند تخت را ساعتى قبل از خزانه مىآوردند كه خيلى قيمتى بود و تمام مرواريد غلطان ) . فورا آجودانباشى فرمان مىداد موزيك سلام بلند مىشد . نقاره مىزدند ، شليك توپ مىكردند .

قليان و قهوه

شاه على الرسم با مخاطب سلام كه اغلب اللّه قلى ميرزاى ايلخانى بود چند كلمه فرمايشات مىكرد كه اغلب از هوا و بارندگى و نيك‌وبد محصول بود . آن‌وقت پيشخدمت‌باشى سلام قليان سلام را مىآورد با شال كلاه و جبه ترمه كه آن هم طلا و تمامش جواهر بود يك دست قليان و زير قليان طلا را مىگرفت و به دست ديگر نىپيچ را و دست را از هم باز نگاه مىداشت . چند تعظيم كرده از پله‌هاى تخت بالا مىرفت . زير قليان و قليان را طرفى گذاشته سر نىپيچ را بوسيده به شاه مىداد . شاه هم گاهى زمرد سر نىپيچ را به دهان مىبرد و گاهى تكان‌تكان مىداد . اما قليان همان قليان سلام بود ديگر آتش نداشت ، دودى نمىداد . اصلا شاه هم قليان خيلى كم مىكشيد . خطيب خطبه مىخواند . بعد شمس الشعراء قصيده مىخواند . قهوه‌چىباشى قهوه مىآورد . همان پيشخدمت كه قليان را برده بود فنجان طلاى فيروزه نشان قهوه را به دست شاه مىداد كه اين بر خلاف قليان قهوه داشت و شاه ميل مىفرمود . قهوه كه تمام [ مى ] شد پيشخدمت‌باشى آمده قليان را مىبرد . اما اين كار دشوارى بود . مىبايست محض احترام پشت به شاه نكند . پله‌هاى تخت كه خيلى تنگ و خيلى تند بود با جبه ترمهء بسيار بلند به فى الجمله مسامحه و غفلت او را به زمين مىزد ، لهذا با نهايت استادى پائين مىآمد و من نديدم هيچ زمين بخورد . چند تعظيم ديگر كرده مىرفت .