بود ، از من توقعى جداگانه دارد . حكمى هم نوشت خطاب به حيدر قلى خان و ابو القاسم بيك وكيلباشى قزاق كه حتى المقدور سعى كنيد اسلحه اخذ شود و اشخاص مفصله تا اسلحه نداده حق ندارند در دهات شاهزاده باشند و هراربابى هم مىتواند خانه و اعيان رعيت خود را خريده كوچ بدهد .
هفتاد تومان حلالا
بارى امروز بعد از سحر بيرون رفتم هوا روشن شد . پائين آمد نوشتجات را مهر كرد .
من هم به اسد اللّه ميرزا گفتم به او بگويد كه هفتاد تومان قيمت يك قاطر حلالا تقديم مىكنم . جواب گفته بود طورى كه كسى ملتفت نشود پول را بياوريد به دست خودم بدهيد . دادم اسد اللّه ميرزا زير عبا گرفته محرمانه تحويل كرد . بلوكباشى هم از غنائم پانزده تومان نصيبش شده بود . يك ليره زرد هم من يادگار دادم . در سر زدن آفتاب حضرات حركت كردند و من به قدرى زحمت كشيدم تملق گفتم ، آقا آقا خطاب كردم تا اين آدم كجخلق بدون رنجش بلكه در نهايت ممنونيت تشريف برد . من خيلى خوشوقت شدم كه زودتر رفت ، زيرا پذيرائى او مشكل بود .
اخلاق ميرزا شفيع
اين آدم شيراز با ما بود اما من چندان با او حشر نداشتم ، فقط آشنا و همسفر بوديم . به قدرى اين آدم كثيف بود كه به وصف نمىآيد . يك دستمال خيلى كوچك داشت هم دماغ با او مىگرفت ، هم اخ و تف توى آن مىانداخت ، هم آب وضوى خودش را با آن خشك مىكرد ، هم صورت پاك مىكرد . آخر يك روز به اصرار و ابرام فوقالعادهء من دستمال را دادم شستند . پيراهن خود را اين مدت عوض نكرد ، حمام نرفت . به هرجهت چندى هم بايد حيدر قلى خان اينجا باشد تا امنيت حاصل شود ، زيرا اسلحه اخذ نشده اغلب هم پيچبن نشسته انتظار رفتن اينها را مىكشند . اما توقف وكيلباشى بلائى است .
اين آدم روزى چهار قران ترياك مىكشد ، يك كيسه توتون و هرقدر ممكن شود چاى بايد بخورد . اگر از ورك خلاص شود ديگر ما جاى اقامتى براى ايشان سراغ نداريم .
آيندهء ورك - سهكوت
اينها گذشت وركى تنبيه شد ، نقرهداغ شد ، خسارت و خرابى بسيار كشيد . سهكوت هم مىكنند . گچلات و زيور و سياهسنگ هم به تصرف من آمد ، اما باز تمام اينها به جبر و عنف قبولانده شد . اگر هم دوامى و ثباتى پيدا كند همان در ورك است ، آن هم تا وقتى كه