غارت شده چرا نمىآيد . باز گفت چاكر نبودم . گفت به جهنم كه نبودى ، به درك كه نبودى . مىدانم مىخواهى من سؤال كنم كجا تشريف داشتى و آنوقت بگوئى خدمت حضرت اشرف . اما من حضرت اشرف ، حضرت اجل نمىشناسم . عين السلطنه و رعيت را فرق نمىدهم همه دروغگو هستيد . نوشتهايد كلان پنجاه خانوار غارت شده من مىبينم خود كلان چهار خانوار است ، اصل دروغ ، فرع دروغ . گفت اسناد داريم . گفت در چه باب . گفت به حضور مبارك مىآورم . يك دفعه برآشفت ، پس حالا آمدى چه كنى ، آمدى اسنادت را چرا نياوردى . بىاسلحه كه كسى جنگ نمىرود .
خوشنشين
بارى از اين صحبتها من در اطاق از خنده غش كردم كه اين الموتى از بس از اين مهملات گفته و سپهدار و امير اسعد و آدمها و مأمورين كه به خيال خود بودند گوش داده ، بارك اللّه بارك اللّه از دروغ و خدعه گفتهاند تصور مىكند همهجا بايد گفت و همه كس همان تصديق او را مىكند .
رفتم بيرون كه صحبت را قطع كنم ، گفتم آقا اوقات شما تلخ نشود ، اينها عادت كردهاند به مهملات گفتن . اين چهار خانوار كه آنقدر در تعب و زحمت به قول خودشان هستند چرا از آنجا كوچ نمىكنند . حالا كه به ميل خود با همه اين صدمات نمىروند من حاضرم كروم و اعيان آنها را خريده به هركجا ميل دارند بروند و الّا بيرونشان مىكنم .
ميرزا شفيع خان گفت حق داريد . چه مىگوئى . گفت حاضريم ، گفتم اول خودت خوشنشين هستى ، يك خانهدارى پولش را بگير برو سايرين هم مثل شما . برخاستم و گفت حرف همين است .
من كه رفتم به ميرزا شفيع خان گفته بود ما در اصل ملك حرف داريم . فرمان داريم فردا مىآورم . اگر صاحب ملك نشديم مىرويم . او هم گفته بود خيلى خوب ( اين همان فرمانهائى است كه در عهد ناصر الدين شاه داده شده كه نقد و جنس مالياتى دهات را معلوم نموده كه همان وقت در دهات اربابى معمول نشد تا برسد به خالصه كه بهره سواى ماليات است )
نامهء عماد السلطنه
بگذريم از اين تياترها . قاطرهاى من امروز از شهر آمد . حضرات به سلامتى روز غرهء ماه به شهر رسيدند . سپرده بودم به تأنى بروند . دكتر را تا روزى كه اينها حركت كرده بودند پيدا نكرده بودند . نمىدانم خدمت كدام خانم بوده . كاغذ شيخ تازهاى نداشت . اما