تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3920

مساهمون:

ص٣٩٢٠
براى هرگوشهء آن اسمى گذاشته و مىخواهد ملك مرا ببرد دور از انصاف است . من با ايشان وصلت كرده‌ام و اين صحبتها نبايد ما بين ما بشود ، مختصر پس از گفتگوى زياد گفت پس از ماه رمضان رودبار مىروم خودم خدمت فلانى رسيده عمل را ختم مىكنم و رضايت ايشان را به عمل مىآورم . اين ملك را بايد به من واگذار كنند . آن‌وقت اجازه بدهند الموتيها را احضار مىكنم . منتظم الملك و چند نفرى را هم جمع مىكنم قرار قاطعى مىگذارم و اگر آن‌وقت الموتى تخلف كرد يا شيطنت كرد به عهدهء خودم پدرشان را بسوزانم . با اين فرمايشات بنده بايد دودستى سهام خودم را از پيچ‌بن بدون لا و نعم تقديم كنم چاره ندارد .

كربلائى غنى

كربلائى غنى رعيتى بود در ورك ، پيرمرد عتبات رفته ظاهر الصلاح مقدس از رعيتهاى خوب خوب كه من در خودم بدى تصور مىكردم در او تصور نمىكردم . وقتى كه به من گفتند اين آدم در آن شب با تيراندازها بوده من عرش را سير كردم و هيچ باور نكردم . اتفاقا پس از رفتن ميرزا شفيع خان اين كربلائى زوارك آمده بود ، احضارش كردم و جويا شدم . ديدم اقرار دارد . خيلىخيلى باعث تعجب من شد . با حضور حيدر قلى خان مأمور تقريرات او را نوشتم و مهر كرد . حيدر قلى خان هم مهر كرد . مختصرش اين است . « من خواب بودم حسين بالامحله‌اى كاروانسرادار امير مرا بيدار كرد گفت ولى از پيچ‌بن آمده كه امير اسعد مرقوم داشته ما به سمت قلعه رفته شليك كنيم . سايرين هم از گرمارود حركت به سمت قلعه كردند . آن‌وقت من و حسين و آقاجان آدم امير اسعد با سيد ابراهيم ويكانى آمديم برابر قلعه آقاجان با تفنگ ورندل ما با سرپر شليك كرديم نزديك سحر رفتيم » .

چراغ هلندى - درشكه

اتفاقا على اكبر ورك‌رودى ديروز به شهر مىرفت شرحى به قونسل نوشته با اين صورت تقرير و تصديقات ميرزا شفيع خان روانه شهر كردم . به طهران هم واقعات را راپرت دادم . به حكومت هم اظهار تشكرى و تمناى امضاء تصديقات شد و به شيخ هم نوشتم اگر حالت بهمن بهتر شده بنويسد مال بفرستم بيايند . اگر من به شهر پاريس مىرفتم البته به‌قدر زينب و مادرش كه قزوين رفته‌اند لذت نمىداد . همه‌چيز شهر براى آنها تازه و تماشاى مخصوصى دارد . مثلا اينها هيچ درشكه نديده‌اند حالا سوارى آن‌چه لذتى به آنها خواهد داد خدا مىداند ، از ديدن چراغ هلاندى چشم آنها چطور خيره