اطمينان دادن قنسول
امروز صبح آخوندها آمدند . اما آنها نيامدند . در اين بين حمزهعلى از شهر آمد بعضى كاغذجات داد . معلوم شد چهار قزاق مأمور شدهاند با ميرزا شفيع خان حاكم رودبار .
ابو القاسم با آنها رودبار رفته . جواب تلگراف و دستخطهاى حضرت و الا تمام اطمينانبخش بود كه قونسل ( كرى كريف ) را ديدم همه كاغذها را خواند چنين و چنان خواهد كرد . دستخطى هم براى وركيها مرقوم داشته بودند . از ورك كاغذى ميرزا مسيح و كاغذى همايون بيك به من نوشته بودند كه ما خواستيم شرفياب شويم يكى [ آنكه ] مردم مانع شدند ، ديگر آنكه از مأمور ديوان واهمه داريم . خوب است فردا را ناهار گرمارود تشريف بياوريد آنجا شرفياب شويم . اينها ميل دارند قلعه نيامده باشند كه از شأن و شوكتشان كاسته شود . من هم ميل ندارم جاى ديگر بروم . جواب نوشتم اين حرف شما طفره است . وقتى كه من شما را احضار كنم مأمور حق مزاحمت ندارد .
بهمن متصل تب مىكند ، سروصورت همه ورم كرده مادرش هم خيلى ضعف دارد .
سر ملكه هم زخم شد . صلاح چنين ديدم شهر بروند معالجه كنند . امروز بنا بود عصر حركت كنند . محض آمدن اين مأمور و نوشتن كاغذجات مجدد به شهر موقوف نمودم .
اميدوارم فردا عصر حركت كنند .
اين مأمور حاكم رودبار است ، مىترسم ميل كند الموت هم مزيد رودبار شود و كار به دست من بدهد . موثق ديوان آخر نيامد و من از اين آدم نديده نشناخته انديشه دارم . طمع و آز مردم هم كه اندازه ندارد .
غذا دادن به پنجاه نفر
تمام اين هنگامه و آشوب را امير اسعد برپا كرد تا من دست از پيچبن بردارم . الان هم نوكرهاى الموتى او بيشتر از همه شرارت مىكنند . تمام را محض افساد مرخص كرده با تفنگ روانهء الموت نموده كه كمك سايرين بشوند . از امير اسعد نحستر ماه رمضان است كه آمد . با نداشتن آشپز من بايد هم شام و ناهار بدهم هم سحر و افطار . حاليه روز و شبى پنجاه نفر را من غذا مىدهم . همهجا هم مطالبات من مانده است .
پنجشنبه 26 شعبان - ميرزا مسيح و ملا موسى آمدند اما ابدا اعتنا نكردم بعد پيغام براى آنها دادم حق مرا بايد بدهيد ، اسلحه را بايد بدهيد . اگر نداديد خواهند گرفت . گفته بودند حالا موقع ندارد مردم را ساكت كنيم آنوقت . باز مرا از امير اسعد تهديد كردند .
عصر حمام رفتم بيرون آمدم كاغذ ابو القاسم رسيد كه با ميرزا شفيع خان و چهار قزاق