جائى رسيده كه مثل دزد روبسته شبانه جار و جمعيت به سر من مىآورى ، تفنگ خالى مىكنيد . تو براى اصلاح آمده بودى . احمد فيشانى ، عقيل جولادكى و سايرين براى چه كار آمده بودند . درست سيد را حلاجى كردم و سخت هم به سادات و يكان گفتم تا شرايط صلح را قبول نكنند اصلاح محال است . اينها رفتند عصر ملاهاى بالاروچ آمدند .
معلوم شد سيد ، ملا موسى خوشكهچالى و رشوندها مثل ميت وارد ورك شده آنجا هم مىبينند كسى جز وركى نيست كه نوشته بودند تمام بالارودبارى از آخوند ، ملا ، سيد ، بيك همه جمعند . الان هم سيد راه فرار ندارد و قسمها به اينها داده مرا از دست اين لوطيها نجات بدهيد . من گفتم به سيد كارى ندارم مقصرين را هم خانهء مهدى مىگذارم ، هروقت آمدند بروند مىدهم . اما وركيها را پذيرائى نمىكنم ، صلح نمىكنم . جز آنكه حق مرا بدهند و اشرارشان هم خارج شوند . دو نفر از سوارها را هم صبح ورك فرستادم .
به آنها دستورالعمل دادم و گفتم و سفارش كردم اگر اطاعت نكردند آن شمشير را بكش بگو توى شكم خودم مىزنم . اين حرف از صدتا تفنگ بهتر است ، واهمه مىكنند مبادا تو خودت را بكشى . همهچيز مىدهند ( در حكومتها كه رفته بودم اين علومات را از مأمورين آموختهام . يك نايبى ما داشتيم هميشه ده دوازده دندان توى جيب داشت هر وقت مأموريت مىرفت به او بىاعتنائى مىشد يكى از آن دندانها را بيرون آورده اسلحه خود قرار مىداد و آنچه لازم داشت مىگرفت ) اينها شبانه رفتند ورك . اگر واقعا اين مأمور را به اين تدبير قلعه نياورده بودم كارش از شش طرف خراب بود . همين واقعه ديشب را هم از او تصديق مىگرفتند و متصل هم آدم جمع مىشد حتى از زوارك . هم آن تدبير بجا شد هم واقعهء پريشب كه ديگر احدى ميل هم داشته باشد جرأت نمىكند از اينجا رد شود .
رشوندها
حسن باغبان را هم پريشب رودبار نزد باقر خان پسر سعيد نظام فرستادم و كاغذى نوشتم آنوقت كه شما با ما قوم و خويش نشده بوديد اين رشوندها خدمتگزار و نوكر ما بودند ، حالا كه بايد صد مقابل بر خدمت و نوكرى آنها افزوده شده باشد مىآيند جلوى قلعهء من تير و تفنگ خالى مىكنند ، همراهى با الموتى مىكنند . فورا سه نفر مأمور روانه داريد اينها را تنبيه و جرم كنند . الان ظهر است كه موقعى به دست آورده اين را نوشتم . از ملا يوسف خبرى نشد گويا عصر بيايند . بهمن ديگر تب ندارد اما پشت گوشش متصل جراحت مىآيد ، ماده مىكند و باز مىشود ، خيلى لاغر شده از صدا افتاده .