همان اجارهء سابق
20 شعبان - حضرات نيامدند غروب كاغذى ملا يوسف نوشته بود كار سخت است .
امير اسعد چنين و چنان خواهد كرد ( راست يا دروغ همه الموتى را از او مىترسانند و آنها هم مرا مىخواهند بترسانند يعنى از امير اسعد ) . از گچلات بگذريد همان اجارهء سابق را بگيريد ، چه و چه . جواب مختصرى نوشتم كه از يك شاهى نمىگذرم . مقصرين هم بايد از ورك خارج شوند . شب كاغذ ديگرى نوشته بود بر ضد عصرى آه و ناله كه همه واهمه دارند ، ترس دارند مرا هم توقيف كردند . جواب نوشتم شما چرا آنجا رفتيد كه حبس شويد . از اين آه و نالهها هم بيم ندارم تا از شهر خبر نرسد تكليفى ندارم . امروز مقارن ظهر همه آمدند . تا رسيدند گفتند محل صد خانوارى ويران شد . همه رفتند به سمت پيچبن . گفتم به جهنم ، ديگر صحبتى در اين باب نكردم . عصر سردارى هم براى ولى خان خلعت گرفتند و همه آمده دست مرا بوسيدند و رفتند . ملا يوسف تب كرده بود با ملا حسن خانهء مهدى ماندند ، ملا شعبان هم رفت جيرينده خانهء تقى ( دائى عيال تازه تقى است ) .
كاغذى از گرمارود آمد كه حضرات وركيها يا حسين يا حسينگويان آمدند بروند ما نگاه داشتيم . خوب است خود حضرت و الا تشريف آورده آنها را مراجعت بدهيد . من جواب نوشتم آنچه رعيت است و خواهان من است مراجعت بدهيد . اگر هم لازم باشد يك نفر را مىفرستم . اما آن لوطيها و اشرار آزاد هستند ، هرجا ميل دارند بروند . زبانى هم گفتم اينها راضى بودند من تقى را بفرستم روانه نكردم ، حالا خودم بيايم !
حادثهء نيمهشب
شب گفتيم خلاص شديم ، البته مىروند . اما بر خلاف تصور ساعت شش از شب رفته كه فقط دو نفر كشيكچى بيدار بود از بالاى نسا كه جنوب قلعه آن سمت رود واقع است صداى شليك تفنگ بلند شده بود كه هراسان مرا بيدار كردند و بهمن را كه در پشهبند ميان حياط خوابيده بود بغل زده به اطاق آوردند ، همينطور ملكه را . من لخت بيرون رفتم ديدم همه بيدار [ شده ] و اسلحه گرفتهاند . اما دو سه نفر از آدمها خيلى دستپاچگى مىكنند . فورا به آنها تشر زده و قدغن كردم ابدا تير خالى نكنند . بعد از آن كه همه را جابهجا كردم آنوقت گفتم چهار نفر يك مرتبه شليك كنند كه بدانند ما زنده هستيم . همين كار را كردند . جوابى هم از آن سمت دادند و بعد ساكت شد . گفتم چاى درست كردند . ملا يوسف سر باز يك تاى قبا ترسان لرزان بالا آمده بود كه در آن هنگامه