بسيار اسباب تفريح شد . آقاى مأمور هم تفنگ پنجتير مرا گرفته كشيك مىكشيد ديگر خبرى نشد تا سفيده دميد . من گفتم دو نفر برود تقى را بياورد مبادا سر وقت او بروند .
قدرى گذشت صداى تفنگ در نزديك جيرينده بلند شد . فورا آقاى مأمور و دو نفر ديگر كمك رفتند . ما با دوربين نگاه كرديم چهار نفر پشت سنگى سنگر بسته و تير خالى مىكردند و بعد همان پشت سنگ مخفى شده . آدمها تقى را برداشته آوردند . آفتاب زد ملا حسن هم بالا آمد . هردو ملا شرح واقعه را نوشته دادند . مأمور هم مفصلا تفصيل را نوشت . آنوقت كاغذى به ورك و كاغذى به گرماروديها دادم ، مأمور نوشت دو نفر رعيت برد . بعد بنا را گفتم آمد و زواركيها را صدا زدند گفتم پشت ديوار برجها را سنگچين كنند و در هركنگره برج دو مزغل بگذارند ( ميان اين گرفتارى استاد اصغر بنا و برادرش يوسف با يك خشتمال و يك عمله از شهر آمده ) همه اينها را كه ترتيب دادم خوابيدم . بهمن بيچاره از واهمه تب كرده است ، زخم هم خوب نمىشود .
كشيك كشيدن شب
روز شنبه 21 است . از گرمارود نوشته بودند به خداى يكتا ديشب وركيها اينجا بودند در صورتى كه به قول خودشان وركى ، جيريندهى ، كلانى سى و هشت نفر بودند و تنها ورك صد خانوار و اقلا سيصد نفر مرد دارد . گفتند آقا جان بوده با ولى گالش ، قنبر حسنآبادى ، علينقى پسر حاج على . عصر سيد علينقى با عريضهء رعاياى گرمارود آمد وركىها گفتهاند آدمهاى خودش بودند ، براى اتمام ما اين كار را كردند . زبانى مى گفت اسلحهء آنها را ما ديشب گرفته خانهء خان محمد گذاشته بوديم . معلوم شد اين تدابير را صبح كردند . جواب نوشتم اسلحهء خود را گرمارود بگذارند شما دو آبادى ضامن شويد ، ديگر از اين حركات نكنند . آنوقت يك نفر مىفرستم همه را روانهء ورك كنند تا از شهر مصدقين بيايند . هرچه گفتند بدهند . زبانى هم به سيد گفتم قبول كرد و گفت همين را مىخواستيم رفت . شب همه را كشيك كشيديم . دو طفل مهدى آن شب نسا بودند همه ترسيده غش مىكنند ، ابدا چيزى از گلويشان پائين نمىرود .
چهارشنبه 25 شعبان - وركيها از گرمارود به ورك آمدند . چند نفر گرمارودى ، اوانكى همراه آوردند ، بالاروچىها هم چند نفر رفتند . آخوندها ديروز آمدند . شما اطمينان بدهيد آنها را بياوريم . چون از شهر خبر نمىرسيد و اعتبارى نداشت قبول كردم كه ميرزا مسيح ، ملا موسى ، ملا حسينعلى بيايند .