فارغالتحصيل و ديپلمه و خارج و به حكومت تنكابون برقرار و پريروز آمد به سمت مأموريت و حكمرانى خود رفت . كجا هستند آنهائى كه آن همه از اين ترتيب مذمت مىكردند ، پس چرا حالا كلمهاى هم نمىگويند .
سپهدار در باسمنج
خان محمد گرمارودى از عملهجات آبدارخانهء مباركه حضرت سپهدار اعظم با اجزاء ديگر او از تبريز [ به ] قزوين از آنجا اينجا آمد . لدىالورود ناخوش سختى شد تا امروز نتوانسته بود ديدن من بيايد . امروز آمد سؤالاتى كردم از سپهدار و سردار شجاع حاجى صمد خان . گفت با آن جمعيت و دستگاه كه شنيديد ما از قزوين حركت كرديم در قافلانكوه گفتند سوار زيادى از طرف سردار شجاع براى ممانعت شما مىآيد . سپهدار گفت مىروم ، مانع شدند مراجعت مىكنم . رفتيم معلوم شد استقبال فرستاده است .
رفتيم تا باسمنج آنجا خيلى مانديم . سپهدار با قونسل گفتگو مىكرد كه عمارات دولتى را خالى كنند . اگر همه را خالى نمىكنند اقلا بهقدر گنجايش سپهدار منزلى بدهند . اعتنا نكردند ، رفتيم نعمتآباد كه منزل ييلاقى قونسل است . آنجا هم سپهدار توقف كرد حاج صمد خان عمارت عالى آنجا بنا مىكند كه مثل آن در تبريز هيچ نبود . ضيافت و مهمانى مفصلى چند روز كرد . به همه هم تعارف و پيشكش داد . وقتى كه آمد پنج هزار سوار همراهش بود ، ده تا شاطر ، چندين يساول كه هرگز وليعهدهاى سابق به اين دستگاه و شكوه حركت نمىكردند .
به سپهدار جا ندادند
اينجا هم آنچه سپهدار كرد قونسل راضى نشد كه از عمارات دولتى تبريز منزلى بدهد . رفتيم به شهر در باغ ميشه ، بيست و پنج روز هم آنجا مانديم . باز منزل ندادند .
ناچار به خانههاى فرمانفرما رفتيم و تا شش روز سپهدار مهمان فرمانفرما بود . بعد ديد اختيار كلا با صمد خان است او هم به او واگذار كرد و چندى نگذشت ناخوش شد . بعد از چند ماه ناخوشى رفت به فرنگستان . ما آمديم اما تمام آذوقهء خودمان را از تبريز همراه آورديم . اين دهات آباد بين راه كه سفر سابق ديده بوديم همه خراب ، ويران ، بلا سكنه است . آنها كه آذوقه همراه نداشتند از صبح تفحص مىكردند ، غروب يك نان كه ممكن نبود بخورند يك من دوازده هزار تحصيل كرده گذران مىكردند . اما خود تبريز نان زياد بود و فراوان .