چاى قونسل را هم كه تازه روى ميز گذاشته بودند حكما بخورد كه آن بيچاره لاعلاج شد و مشغول گرديد .
مجلس سلام قنسول و سگ قنسول
قونسل صدا زد شامپانى ، شامپانى . از قهوهخانه مجموعهء مملو گيلاس با چند بطرى شامپانى آورده از اطاق ما به آن اطاق بردند . صداى هورا و صداى به هم خوردن گيلاس بلند شد . حاج مجتهد پرسيد چه خبر است گفتيم شربت مىخورند گفت شربت شربت ! خدا لعنت كند كسانى را كه باعث اين كارها شدند . پشتسرهم صاحبمنصبان مىآمدند و همان حكايت بود . « جيم » سگ قونسل هم دور ميز چرخ مىزد و به مهمانها تعارف مىكرد ( اين سگ از اشخاص معروف قزوين در قزوين معروفتر است ) ملاحظهء مجلس كه يك جا مجتهدين ما نشسته يك جا سگ راه مىرود ، يك جا گيلاس شامپانى در گردش است . من و جمعى مثل من را مات مبهوت كرده بود . خدا نيامرزد آن كسانى را كه مىگفتند مىخواهيم دين اسلام را زنده كنيم و نظر حجة است .
بارى حاكم با تمام قوا از معاون و رئيس عدليه ، رئيس قشون و غيره و غيره وارد شد .
فورا جامهاى شامپانى را به دست گرفته هوراكشان نوشجان كردند . حاكم محض تملق قونسل پليسها را گفته بود به قونسلگرى آمده بودند . صاحبمنصبان آنها كه لباس نظامى هم در بر داشتند به اطاق آمدند و به آنها هم شامپانى دادند كه تمامشان بدون مضايقه لاجرعه سر كشيدند . قونسل رفت به ديدن پليسها و آنجا نطق كرد كه از شما راضى هستم . آنها هورا كشيدند ، نه يك دفعه نه دو دفعه بلكه صد مرتبه . بعد آمد به اطاق ما و معلوم شد سلام منقضى است برخاستيم . مجد الاسلام را گفت شما با من از طرف همه پناهندگان بيائيد خانهء كماندان . سايرين دست داده رفتند ، چشمش به من افتاد گفت شما چرا در اينجا مخفى شدهايد و آن اطاق نيامديد . گفتم حال نداشتم و با آقايان صحبت مىكردم . گفت نمىشود . رضى خان رضى خان شاهزاده را ببر جام مملوى بده . مرا بردند به سلامتى حاكم و تمام قواى او كه حضور داشتند جامى زده شد . نشستيم تا قونسل همهء آن اطاقها را راه انداخته در حقيقت سان داد و به اين اطاق آمد كه با حاكم بروند منزل كماندان . به من گفت شما هم بيائيد . من عذر آوردم سينهام درد مىكند خواب هم نكردهام كسلم پذيرفت . آنها رفتند . حاكم پليسها را هم همراه برد . من با رفعت السلطان و رئيس عدليه [ و ] معاون حضرت راه افتاديم كه صداى هوراى پليسها باز بلند شد . آمدم منزل مختصر غذائى خورده عصر بود و خوابيدم .