لباس نظامى پوشيده شمشيرى حمايل كرده سردوشى و واكسيلبندى آويخته ، چكمه و مهميزى پا كرده كه من هرقدر سعى كردم بدانم از كدام ادارهء نظام ايران است نفهميدم با كارگزار هم مترنم بودند و از اين سرودها مىخواندند . يك ظرف برنزى مثل كشكول با يك ملاقه از همان فلز روى ميز كوچكى وسط اين ميز گذاشته بودند . من از كارگزار پرسيدم چه چيز است گفت تعارفى است كه امپراطور به اين فوج داده در آن شراب ريخته در اعياد و مهمانيها صرف مىكنند .
بارى پس از همه اين نطقها ، سرودها ، سلامتيها كه بعد هم قونسل و حاكم و رئيس راه و رئيس بانك جوابها دادند و هرقدر مسكر بود به خورد مهمانها دادند من ديدم قونسل گيلاس بسيار بزرگى از همان فلز كشكول و ملاقه به دست گرفته بعد از نطقى مختصر سر كشيد كه بهقدر ده دقيقه شرب آن طول كشيد ، آنوقت گيلاس را بالاى سر خود سرنگون كرده كه همه مشاهده كردند ذرهاى باقى نمانده بود . من پيش خود گفتم بازى تازهاى است . اما انشاء اللّه به ما ربطى ندارد . بعد ديدم حاكم همين كار را كرد ، رئيس راه بعد دادند به بشارت السلطنه ديگر اميدم نااميد شد و گفتم نوبت من خواهد رسيد و كاش مىدانستم و اقلا جاى خالى براى اين گيلاس از غذا يا مسكر نگاه مىداشتم . اما افسوس كه موقع گذشته بود و فورى به من حواله شد كه قونسل هم از آن بالا گفت شاهزاده تمام تمام ! صاحبمنصبى گيلاس را به دست من داد . برخاستم چون هركس نطقى مىكرد من هم فورى تهيهء نطقى كردم و گفتم به سلامتى كماندان و جناب قونسل و صاحبمنصبان فوج دويست و پنجم شماخى ، بعد گيلاس را مثل كاسهء فلوس به دهان گذاشته كه هرچه مىخوردم تمامى نداشت ليكن حسنش اين بود « شراب كاخت » بسيار خوشخوراك است . اگر مسكر ديگرى بود امكان نداشت . بارى پس از اتمام نفسى از قعر دل كشيده آن وقت براى اينكه كلاه و لباسم آلوده به مسكر نشود با هردو دست گيلاس را به هوا انداخته و مجددا گرفتم و روى ميز گذاشتم . صداى دست زدن و هورا به جهت اين فعل جديد من از همه حاضرين برخاست . ساير مدعوين ديگر مثل رضى خان كارگزار معاون حاكم به همه دادند اما خودشان نخوردند گويا مخصوص مهمان بود . اين هم گذشت . آن وقت ملاقه به ميدان آمد . به هريك يك ملاقه هم شراب دادند اما اين ظرف كوچك بود .
شام تمام شد . فورا چون اطاق بزرگى نداشتند ميز و اسباب ميز را جمع كرده مجلس بال شد . ( قزاقها و بعضى ديگر مثل دكتر رفيق خودمان به جهت ضيق مكان در خانهء رئيس قزاق جداگانه مهمانى داشتند ) . يك رقص قشنگى كردند كه چند نفر زن يك طرف و چند نفر مرد يك طرف به اشكال مختلف از دايره . قونسل و غيره رقص كردند و من اسم اين رقص را از خانمى پرسيدم ، ليكن فراموشم شده . حاكم پيش من آمد صحبت از
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3840
مساهمون: قهرمان ميرزا عين السلطنه
ص٣٨٤٠