تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3838

مساهمون:

ص٣٨٣٨

دنبالهء مهمانى

گرامافون مىزدند بيشتر روسى بود . بعد قونسل فرمان شام داد . معلوم شد تا صبح بايد بود . رفعت السلطان از نكشيدن قليان ديوانه شده بود ، اما چاره نداشت . شام خوبى خورديم . قونسل اصرار داشت عدل الممالك و رفعت السلطان مسكرات بخورند . بارى قونسل به همان رسم ايرانيها در اكل و شرب به مهمان اصرار مىكند خصوصا در سر چاى . فنجانها هم امسال خيلى بزرگ‌تر از پارسال شده درست دانه‌اى يك چارك كه ده سير باشد آب مىگيرد . مجد الاسلام مىگويد به خانه نمىرسد در وسط كوچه من قى مىكنم . دكتر فردا عصر از من دعوت كرده باهم عكس بيندازيم . مختصر خيلىخيلى خوش گذشت . ساعت يازده منزل آمديم و تا عصر من خواب بودم ، بعد رفتم قونسلگرى . هرچه راه رفتم از دكتر خبرى نشد فراش قونسلگرى كه همه‌جا دنبال من دويده بود و پيدا نكرده بود مأيوسانه مىآمد . بر خلاف انتظار مرا ديد .

دعوت سافونوف

پاكتى داد باز كردم كماندان فوج دويست و پنج شماخى ( آ . صافونوف ) امشب كه شب اول سال است در كلوپ دعوت شام كرده بود . رفتم منزل دكتر مرا ديد ، فورا شيشهء عكسى بيرون آورد كه از اين پيدا نشد . زبان هم را هم كه نمىدانستيم . با قدرى اشاره گفتگو كرديم . آن‌وقت در گنجه را باز كرده و يك عكس خودش را به من داد . بيرون آمدم رفتم منزل . اگر من زبان مىدانستم خيلى خوب بود . افسوس نمىدانم مگر دكتر همت كند فارسى بياموزد . در رقعهء دعوت ساعت را معلوم نكرده بودند . من آدمى فرستادم از رضى خان جويا شود كه آدم قونسل رسيد و پيغام داد در رقعه فراموش شده ساعت چهار بيائيد . اين روسها خودشان خواب ندارند . شب تا صبح بيدار روز هم بيدار ، يعنى حقيقة از ما خواب كمتر مىكنند .

باز هم ديدار و مهمانى قنسول

سر ساعت به كلوپ رفتم . جمعى بودند . فنجان بزرگ چاى دادند . مربا از هرقبيل روسها داخل چاى مىخورند . « رم » هم داخل مىكنند ( من كه خوشم نيامد ) . كماندان آمد پهلوى من نشست . فورا استكان ديگرى چاى براى من خواست . بعد شيشهء « رم » را برداشت كه داخل كند كه حاكم و معاون حاكم و بشارت السلطنه وارد شدند و او مشغول