سالما باز وارد طهران شدم . شيخ ابراهيم متصل مىپرسيد اينجا كجاست ، آنجا كجاست .
حقيقة ما را خسته كرد . در سبزى ميدان آقاى سورچى خواست پياده كند ، بردن بار براى ما زحمت داشت وعدهء انعام علاوهترى كرديم . تا راضى شده تا درب خانه ببرد . شهر طهران و بازار امير ، كثافت سبزى ميدان وضع حال همانها كه در حوض مىنشستند كما فى السابق بود . ابدا تغييرى نكرده بود .
عز الدولهء بيمار
يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد جلو خان دولتسراى حضرت و الا شدم .
كريم بيك كالسكهچى تا چشمش به ما افتاد دويد مژده ببرد . پياده شد فورا اندرون خدمت حضرت اقدس و الا رفتم . پاى مبارك حضرت و الا را بوسيده و ايشان با كمال زحمت روى مرا بوسيدند . هيچ حال نداشتند . ضعيف ، كمبينه و به زحمت زياد محض پذيرائى من از رختخواب برخاسته و نشسته بودند . خيلى حال من منقلب شد . حضرت و الا فرمودند سه ماه است ناخوشم . پايم ، دستم درد مىكند . تب و شدت ضعف هم علاوه است چنانچه مشاهده مىكنى . اما از ديدار شما شاد شدم ، از مولود تازه شما شادتر همه خوشحال شديم همه شكر كرديم كه خدا به شما پسرى داد . من هم قدرى دعا و ثنا كرده افخم الدوله وارد شد . آزاده دختر كوچك حضرت و الا كه هيچ مرا نديده آمد .
حضرت و الا زود مرا مرخص كردند كه بروبچهها چشم بهراهند . بيرون اطاق با افخم الدوله روبوسى مفصلى كرده واقعا هريك را كه مىبينم از شدت شادى رقت حاصل مىشود .
ديدار فرزندان
با حاج آقا رفتيم به حياط تازهء اندرون خودم كه به همت آقاى عماد السلطنه در نهايت ظرافت و پاكيزگى ساخته شده . بسم اللّه گفته تا از در وارد حياط شدم يك مرتبه صداى جيق و فرياد و گريهء بچهها بلند شد . به سمت من دويدند . كلّه من ميان شش دست و سه كله از اين سمت به آن سمت مىرفت . از بس گريه كردند ، از بس ماچ كردند و به كول و شانهء من پريدند . دل افخم الدوله سوخت به كمك آمد . به هزار زحمت مرا از چنگال دخترها نجات داد كه از شدت گريهء آنها من هم هاىهاى گريه مىكردم .