در ميان اقوام
به اين ترتيب داخل اطاق شديم و هريك سمتى نشسته گريه مىكرديم . مزه اين داشت . در بين گريه و اين هنگامه كشمكش من نزهت تندتند مىپرسيد برادر من چطور است ، او را چرا نياورديد . بعد از گريهها و مرافعهها حضرات ساكت شده مشغول پذيرائى شدند . چاى و شربت و شيرينى دادند . افخم الدوله رفت از رفعت السلطان و شيخ پذيرائى كند . من مشغول نماز شدم . تازهگل ، بىبى و زن مشهدى حسين خان و جمعى بودند . شب قجر آقا و بچههاى افخم الدوله آمدند . آزاده خانم آمد . افخم الدوله آمد تا وقت شام مشغول صحبت بوديم . روشنك مرا نمىشناخت و پيش من كمتر مىآمد . همان به حورى خانم چسبيده بود . شام خوبى دادند . از خانهء حضرت و الا هم خوراك آوردند و استراحت شد .
حساب الموت
جمعه 26 ذيحجه - صبح بيرون رفتم . آقاى عماد السلطنه ، شعاع الدين ميرزا تشريف آوردند . ساير نوكرها از قبيل شاهزاده محمد حسين ميرزا ، خبير همايون و غيره و غيره همه آمدند . ماشاء اللّه فرخ ميرزا پسر آقاى عماد السلطنه رشيد و بلند و چاق شده بود كه ابدا من او را و محمد خان پسر نصير الدوله و عباس ميرزا پسر شاهزاده خانم را هيچ نشناختم تا معرفى كردند . بعد فخر الملك ، نصير الدوله و سيف السلطان ، سردار ناصر تشريف آوردند كه ديگر اطاق جا نداشت . ناهار هم اغلب بودند . نوكرها كه ديگر مرا ول نكردند . با اين ازدحام و اين همه مهمان ميرزا رضا خان پيشكار حضرت و الا مثل كنه چسبيده بود حساب الموت از من مىخواست .
لالهزار
عصر گردش رفتيم خيابان لالهزار كه فعلا « شانزهليزه » طهران ماست . جمعيت خيلى بود . زن زياد بود . مغازه و دكان زيادتر شده بود . اما ديگر چيز تازه و تغيير كلى نديدم مگر اينكه مردها قدرى نظيف و پاك و خوشلباستر شده زنها هم با كمال رغبت به گشادهروئى باز ميل به حجاب دارند ، يعنى خيلى ميل دارند حجاب نكنند اما براى آنكه در سايه نقاب و اندكى حجاب بهتر مىتوانند مردها را فريب دهند باز اندكى رو بگيرند به قول حافظ
ديدار مىنمايند و پرهيز مىكنند * بازار خويش و آتش مردها را تيز مىكنند