افخم الملك
شنبه 27 - جمعى ديدن من آمدند . نوكرها باوجود روز شنبه و روز كار وقت ناهار حاضر شدند كه مدتهاست جيرهء ما نرسيده . بايد همه روزه براى خوردن پلو حاضر شويم . درشكهء كوچك را افخم الدوله يك اسبه كرده سوار شده براى ملاقات آقاى افخم الملك نظاميه رفتيم بيچاره چه صدمهاى خورده چه سنگى بيرون آمده خيلىخيلى تماشائى . از ملاقات همديگر بسيار مشعوف شديم خوابيده بود و هنوز در دست مسيو كاشه است . از آنجا رفتم خدمت آقا باز مربع نشسته بود . آقاى ميرزا كاظم خان ملقب به اعظم الملك يك سمت بخارى ، آقازادهء كوچكى سمت ديگر . اما آقا كلاه خود را قدرى كوتاهتر كرده ريشها را هم از بيخ زده بود . خيلى حال احوالپرسى كردند . من پس از صرف يك فنجان چاى و سيگارد برخاستم . آقا چپچپ به كفشهاى من نگاه كرد . آمدم منزل .
جراحى افخم الملك
گفتند در آن حالى كه افخم الملك را به بالاخانه و براى « اپراسيون » مىبردند كه در حقيقت حيات و ممات او معلوم نبود نظام الملك به منصور طبيب مىگفت آقاى منصور جناب آقاى افخم الملك در سوزوگداز است . بعد كه سنگ را بيرون آورده بودند به دكتر كاشه مىگفت خيلى زحمت كشيديد . او در جواب گفته بود زحمت را پسر شما كشيده كه سى سال است اين سنگ را همراه دارد ( از پرههاى سنگ حساب عمر آن را مىكنند ) .
حكايت كفش را گفتم . گفتند هنوز آقا ميل ندارد كسى با كفش داخل اطاق او شود و هر وقت كسى داخل شود بعد از خارج شدن مىگويد جاروب كنند . اما همشيره عزيز الملوك در اين مدت پنج ماه مرض شوهرش هرچه از جواهر ، نقره ، طلا ، قالى ، قاليچه داشته فروخته و صرف معالجهء او كرده الان ديگر هيچ ندارد .
شب خدمت حضرت و الا مشرف شدم . حال نداشت ، غذا هيچ ميل نمىفرمايند ، دوا نمىخورند . جز طبيب سفارت روس به طبيب ديگر رجوع نمىكند خوابيده بود . قدرى صحبت كردم بناى گريه را گذاشت . هاىهاى گريه كرد . خيلى متوحش شدم استدعا كردم بفرمائيد تلگراف كنيم نوشيروان بيايد ، قبول نكرد . با حالت خيلى اندوه و غم منزل آمدم .