دستورالعمل سيد نمىآيند . لهذا رفتم اسعد الحكماء هم آمد . ناهار خوبى دادند . در ضمن با ميرزا حسنقلى صحبت اجارهء اين سه آبادى را كردم و او با كمال شعف و ميل ديدم راضى است . عصر مراجعت به خانهء مصطفى قلى شد . شب را شام خوبى داريم .
اسمعيل جلودار مباشر است . بعد از شام باز بناى باران شد . و بسيار اين باران بموقع است . امسال نرخ غله و برنج از پارسال زيادتر است . چنانچه الان گندم بيست تومان ، جو هفده تومان ، برنج در اينجا معلوم نيست اما در شهر چهل تومان است . اين شكل باشد خيلى علاوه مىشود .
شكار گراز
يكشنبه - صبح رفتيم شكار گراز از باغكلايه كه رد شديم رد پاى گراز بسيارى ديده شد كه به جنگل رفتهاند . كوههاى باغكلايه و شورستان جنگل دارد . ضعيفهاى هيزم مىآورد گفت خوكها در پشت دره هستند . رفتيم و ديده شدند . مسافتى پياده رفتم ولى و على جان كدخداى شورستان و برادر ملا عباس و چند نفر را فرستاديم آنها را رم بدهند سمت ما بيايند . اينها گم كردند و جاى ديگر رفتند . ما پياده بناى جلو رفتن را گذاشتيم ، ولى خوكها را نمىديديم ما هم نمىتوانستيم صدا كنيم . بناى سوت زدن را گذاشتيم گرازها ملتفت شده دويدند كه بناى شليك شد . مه آمده بود داخل مه شده از چشم ناپديد شدند . حيدر قلى خان به ما رسيد و گفت يكى را من زدهام همگى او را مسخره كرديم . بعد از ربع ساعتى صداى تفنگ ولى آمد بعد برادر عباس ديده شد . از مسافتى يك پاى خوك را گرفته كشانكشان مىآورد . حيدر قلى خان گفت ها ديديد من راست گفتم . باز ما ترديد كرديم تا رسيد ديديم گلوله سه تير است كه دست حيدر قلى خان بود و تفنگهاى ما تمام « مكنز » و « جاكسون » و « ورندل » بود . از گوش چپ بچه خوك خورده از نزديك چشم راستش بيرون رفته باوجود اين زخم مهلك بهقدر نيم فرسنگ سربالائى راه رفته و افتاده بود . اين است كه اين تفنگهاى جديد و گلولههاى فلزى براى شكار خوب نيست . خوك را داديم از راه ديگر بردند منزل و ما رفتيم سرچشمه ناهار بخوريم .
در اين بين ابر غليظ سياهى از سمت رودبار حركت كرد حسين خان گفت باران شديد دارد زود حركت كنيم . مختصر شكار ناقص ماند و براى منزل سوار شديم كه ابر رسيد و بناى رعد و برق شد ، تگرگ مفصلى آمد و پشتسر تگرگ باران شديد . سواره مقدور نبود حركت كنيم پياده شديم . همه لباس تابستانى كت و نيمتنه داشتيم با گيوه به پا .
دهلچى و سرناچى باهم مشغول ترنم بودند كه ديگر دهل از صدا افتاد و به عوض چطر داماد جمشيد سرش گذاشته بود و سرناچى از شدت سرما از نفس افتاد . بارى به يك