تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3771

مساهمون:

ص٣٧٧١

عبد الباقى خان چاردولى

از جنگ و كشته شدن يپرم پرسيدم گفت تمام اين فتوحات آخرى سالار الدوله به واسطهء عبد الباقى خان بود و اين عبد الباقى خان پسر ولى خان چاردولى است . شورجه هم ملك خودش بود . بعد از كشته شدن يپرم او هم كشته شد . از آن به بعد سالار الدوله و قشونش فرارى شدند . اگر عبد الباقى خان شجاع كشته نشده بود حالا طهران بودند . عباس خان چنارى كه پارسال به اجل خدائى مرد دو پسرش هم در همين جنگ كشته شدند . مىگفت به كلنل گفتم شما زورتان به دزدها نمىرسد ، من فقير را دستگير مىكنيد . خنديد گفت همه همدانيها دزد هستند . عدل الممالك به حيدر قلى خان پيغام داده بود الموت بيايم . از آن طرف همشيره نواب عاليه كاغذ نوشته است مال و آدم بفرستيد الموت بيايم . بنائى هم تمام نمىشود و من نمىتوانم هم اندرون هم بيرون مهمان داشته باشم .

ميرزا حسنقلى

يكشنبه غرهء ذيقعده الحرام ، 20 درجهء ميزان - ميرزا حسنقلى بادشتى همان كه سالهاى گذشته مثل ببر از خان خطائى پيش من مىآمد و از پشت زهار تا حلقوم خود را فشنگ و قطار بسته بود امروز مثل موش دستها را از عبا درآورده با برهء چاق و فربه و مقدارى ميوجات و چند قطعه مرغ تعظيم‌كنان ، تكريم‌كنان ، خاضع خاشع ، عبد عبيد ، جان‌نثار وارد شد .
چنين است رسم سراى درشت * گهى پشت بر زين گه زين به پشت
و تعز من تشاء و تذل من تشاء . بزرگى و بزرگوارى به دست تو است اى خداوند متعال . من خيلى به او مهربانى كردم ، خيلى محبت كردم شب را هم ماند . بعضى مطالب داشت خواهش كرد انجام بدهم . او مىگفت عيال افراسياب خان مىبايست به شهر برود مكتوبى نوشته بود سپهدار در ركاب اعليحضرت مىآيند ، عيال مرا روانه شهر نكنيد .

دزدى جواهر

غروب رمضان على وركى از شهر آمد . گفت آقاى عماد السلطنه انوشيروان ميرزا را به فرنگستان مىبرد . يك شب در باغ رفعت السلطان ماند به‌قدر پانصد تومان جواهرات آقا را سرقت كردند . من حرف او را در باب سرقت باور نكردم . كاغذ عدل الممالك را داد كه آنجا هم نوشته بود . خيلى مكدر شدم قريب پانصد تومان مال افخم الدوله را امسال بهار