شوند تخم بگيرند نصفهگى ارباب رعيتى شود راضى نشدند . من هم ديگر تخفيف ندادم . عصر رفتم دزدكسر آبدنگ جديد را زيارت كردم ، از آنجا به شورستان و در عمارت يا قصر مصطفى قلى سرناچى نزول اجلال شد . نوكرها در ايوان و من در اطاق كه مثل محبس صحيحى بود . رعيتهاى شورستان عليا و سفلى و باغكلايه همه آمده استقبال كردند .
شب تازهاى رخ نداد مگر آنكه شيخ ابراهيم تاب و توانش براى رفتن شهر و ورود سالار الدوله تمام شده بود . من مىگفتم از كجا راست باشد . مىگفت من آنچه را ميل دارم باور مىكنم ، هرچه را ميل ندارم رد مىكنم . حالا اين مطلب را باور دارم . اسبى كه حيدر قلى خان براى من آورده « تپق » مىزند . من در سر دادن قيمت ايراد گرفتم مىگفت « تپق وارميزدى » ، « تپق وارميز » و ما آنچه كرديم معنى اين دو عبارت متشابه را نفهميديم .
كيكها و پشههاى آپارتمان سرناچى تا صبح خدمات شايان كردند .
شكار كبك
جمعه - فرستادم از قلعه چادر بياورند . بعد رفتيم شكار كبك . حسين خان رشوند قوشى همراه آورده اول دفعه كه انداختيم مفقود شد و تا ظهر همه ما در تفحص قوش بوديم . آنوقت من با جمعى آمدم سايرين ماندند . بعد از ظهر قوش را پيدا كرده آمدند .
اين شكار صبح ما بود . اما عصر رفتيم هرچه قوش انداختيم دور كرد رفت روى سنگى نشست . از ايشان كارى ساخته نشد . اما من دو كبك با تفنگ زدم . ورود چادر به شورستان بناى رعد و برق شد ، مثل لولهء آفتابه باران جارى شد . صبح را شكار جرگهگراز خبر كرده بودم به اين واسطه موقوف شد .
قرار ارباب رعيتى
روز شنبه - بعد از آمدن يكى دو ساعت باران هوا باز شد . جناب شيخ و ابو القاسم ميرآخور و ميرزا حسين به سمت شهر عازم شدند . شيخ با نهايت وجد و سرور مىرفت .
من هرچه مىگفتم شاه بيايد ، سالار الدوله بيايد آخر به تو چه ربطى دارد . مىگفت من اصلا ميل دارم آنها بيايند ولو اينكه مىدانم من محل اعتنا نيستم . اما ما جمعى هستيم فدائى اينها هستيم ، از زن و مرد گرفته تا اطفال كوچك . بعد از رفتن آنها مشهدى محمد پسر ميرزا حسنقلى آمد كه ناهار در شهرك تهيه شده متوقع هستيم بيائيد . من هم كارى نداشتم يعنى امر نسق شورستان گذشت تخم و گاو گرفتند و مثل رودبار قرار ارباب رعيتى دادند . هرچه مىفرستيم مىنويسيم رعاياى فيشان ، جولادك ، تركان به