تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3746

مساهمون:

ص٣٧٤٦

فحش سپهدار به مشروطه

يك روز سپهدار خان محمد گرمارودى را كه آبدارش است چوب بست و مىگفت زن مشروطه‌گذار را گائيدم . گور پدر هركه مشروطه را برقرار كرد فلان كردم . حالا نوكرها هم به حرف نمىروند . نوكرهايش كه كنار ايستاده بودند مىگفتند به خودش فحش مىدهد ، خودش اين كار را كرد . باز مىگفت منزل خان محمد بودم سپهدار رفت منزل شاهزاده مشدى ( ظل السلطنه ) . فرداى آن روز ظل السلطنه عصر آمد بازديد سپهدار . شب ديگر ساعت سه از شب رفته سپهدار محرمانه رفت كامرانيه پيش نايب السلطنه ، تا ساعت هفت آنجا بود . فردا شب هم باز رفت . شب سيم ساعت چهار نايب السلطنه آمد باغ سپهدار و تا اذان صبح خلوت داشتند صحبت مىكردند و چهار روز بعد از اين ملاقاتها سپهدار حركت كرد . بعد شهرت كرد سپهدار مىرود شاه را بياورد حضرت والاى خودمان يك روز دخترهاى ناصر الدين شاه و مظفر الدين شاه را مهمان كرد همه آمده بودند .

مادر زن

جمعه دهم رمضان ، دوم سنبله - ساعت هفت از شب رفته محمد على با جناب شيخ ابراهيم وكيل سياسى ما وارد شدند ( معلوم شد شيخ از دست مادر زن من فرار كرده ) شيخ را خواستم اندرون پس از معانقه و امتنان و رضايت از وكيل سياسى خود آغاز صحبت شد . گفت دو مرتبه ابو القاسم ميرزا رفت نزد مادر زن شما آنچه كرد راضى به آمدن نشد . بعد رفعت السلطان رفت هرچه از پير و استاد يادداشت به ايشان خواند اثر نكرد . صداى مادر زن شما تا توى كوچه مىآمد و دو مرتبه قونسلگرى رفت هزار تومان نقد مىخواهد ، بعد هم خانه‌اى در قزوين و مخارج يوميه . پرسيدم خودت چرا نرفتى . گفت من همان توى دالان از ترسم مثل گچ ديوار شده بودم و جرأت نكردم قدمى توى حياط بگذارم . محمد على رفت بپرسيد چه به سر او آورده . محمد على گفت من رفتم گفتم خانم قاطر آورده‌ام شما را ببرم . اسم قاطر را كه شنيد بناى فحش را به شما و من گذاشت . آنچه خواست گفت و مهلت نداد من باقى حرفم را بزنم . آخر گفت ها قاطر آوردى گردن‌كلفت . من ديدم نوكرش ايستاده و گردنش خيلى از من كلفت‌تر است همين‌قدر مجال كردم گفتم خانم آنجا كالسكه نمىرود قاطر هم به زور مىرود يعنى گردن من كلفت‌تر است ، يا گردن اين نوكر كه با شما آمده . مرا از خانه بيرون كرد . شيخ كه نزاع او را با من ديد تا سر بازار فرار كرده بود .