حلقش مىكند . هرچه كردم خانهء من توقف نكردند اما در خورد و خوراك ابدا ناخوشى نداشت . مادرش مثل قهوهچيها لحاف و تشك را توى چادر نماز خودش بسته به دوش انداخت برود ، چه و چه .
مادر زن
من مبهوت و متحير شدم از قرائت اين مكتوبات كه مختصر آن نوشته شد . كسالت روزه ، كسالت اين حركات مادر زن تا صبح آنى و دقيقهاى مرا راحت نگذاشت . گوشهء كوه هم ناملايمات دست از گريبان برنمىدارد . اين زن و مادر زن چه اول خوبى داشتند و حالا چه آخرى پيدا كردهاند كه نصيب گرگ بيابان شوند . من هم مثل خطبا و روزنامهنويسهاى زمان مشروطه از هرزنى كه دو كلمه نيكوئى گفتم يا چند سطرى نوشتم محتاج شدم كه حرفها و سطرها بدى او را گفته و بنويسم .
شنبه چهارم - به تقويم مرحوم حاج نجم الدوله . ميرزا اسمعيل خان و پريچهره خانم را امروز به شهر روانه كردم و باز تنها ماندم . قيمت نصف محصول يارفى را با مبلغى به عنوان تعارف به او و پريچهره خانم داده كاغذجات نوشته محمد على را هم سواره با اسمعيل هيزمكش و قاطرها راهى كرديم . پول هم فرستادم خرجى مادرش را بدهند و خودش را بلكه بياورند كه از جمله محالات است و مادرش نخواهد گذاشت .
آقاى عماد السلطنه مرقوم داشته بودند اگر پولى براى حضرت و الا روانه كنيد نزد من بفرستيد از بابت تعمير خانه بردارم . مبلغ چهارصد تومان هم به توسط ايشان جهت حضرت و الا ارسال شد .
حرف سپهدار
سپهدار از شهر قزوين رفت . دو فوج قزوين را هم به ششصد نفر سرباز تبديل كرده ، خانوارى را هم نه تومان قرار داد سر بگيرد يا نگيرد . از اين جهت به الموت منافع خوبى مىرسد . اقتدار السلطنه كه حالا خيالات براى اين فوج و الموت داشت تيرش به سنگ آمده و سپهدار فحش داده روانهء طهرانش كرد . مقتدر هم دو روز مفصلا سپهدار را ملاقات كرده و تمام صحبت از الموت بوده . سپهدار گفته الموت سالى بيست هزار تومان منافع دارد و حضرت والاى بزرگ از دست عين السلطنه شكوه داشت كه چيزى روانه نمىكند . كاغذى هم سفارش به حاكم محال ثلاث نوشته بود كه دال بر عزل امير اسعد بود ، اما تمام ساختگى است ! مقتدر طهران رفت حالا مشغول كدام يك از اين كارها بشود فى ما بعد معلوم مىشود .