تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3720

مساهمون:

ص٣٧٢٠
مقتدر چانه مىزد و من گوش مىدادم و آخر الامر معلوم نشد مقتدر كدام يك از اين كارها را صورت خواهد داد ، فرنگستان مىرود ، زن خواهد گرفت ، يا عمارت خواهد ساخت . دو ساعت خواب كرديم بعد ساعتى به كار رسيدم . آن‌وقت گردش رفتيم و صحبتها كرديم و از هركس از هرجا پرسيدم . مرا مطلع كرد كه ذكر يكان يكان فرصت لازم دارد و من بيش از اين نمىتوانم بنويسم .

سن و سال مقتدر نظام و عيال

يكشنبه 29 - مقتدر قرار گذاشته روزى و شبى از يك جا و از يك مبحث صحبت كند . اتفاقا امروز صحبت ما به زن و اولاد و مادر كشيد و من به قدرى از صحبت خانوادگى او خنده كردم كه دلم درد گرفت و آخر برخاسته و رفتم . مىگفت زن من حالا پير شده ديگر قابل معاشقه و اين‌كه من او را داخل زندگانى جديد خودم بكنم نيست . هرقدرهم مىخواهم مدلل دارم تو پيرى از عهده برنمىآيم . مىگويم خانم شما از من بزرگتر هستيد ، مىگويد هرگز هرگز . مىگويم شما خانم از برادرتان آقا نصر اللّه كه بزرگتر هستيد بعد از زحمت زياد مىگويد آرى . مىگويم خوب آن برادر شما پنج سال از من بزرگتر است . جواب مىدهد از كجا مىگويم ، خودش اقرار دارد و گذشته از آن ما هردو تاريخ داريم . خوب تاريخ شما چيست ؟ مىگويم من سى و هشت سال دارم و شما چهل و سه سال . مىگويد واى شما سى و هشت سال داشته باشيد نمىدانم . اما برادر من اگر بيست و پنج سال داشته باشد . مادرم آن‌وقت براى آن‌كه سن خودش را كم كند تصديق مىكند . آن‌وقت مرافعهء من با مادرم مىشود . مىگويم خانم بر فرض اين‌كه شما پانزده ساله بوديد و به خانهء پدر من آمديد و همان سال هم آبستن شديد الان پسر بزرگ شما چهل سال دارد باز شما پنجاه و پنج سال داريد . مىگويد استغفر اللّه هرگز نمىشود من سن اولاد خودم را نمىدانم ؟ اين يك مرافعهء من است با خانه . مرافعه ديگر يك دست‌بند زنم را مدتها قبل من فروخته‌ام يك مبلغى هم از من طلب‌كار است كه پول نقد او را خورده‌ام . هميشه با من مرافعه دارد . گفتم حالا چه خواهى كرد كه مبلغى صاحب ملك شده است . گفت اگر بداند خدا را بنده نيست و من هرگز به او نخواهم گفت و البته پنهان مىكنم و مىگفت هميشه عيالم از من قهر مىكرد و مغرور به آن هزار تومان مهريهء خودش بود . يك روز رفتم سر يخدان آن دو سند خودم را با قبالهء خانم را برداشتم رفتم خانهء همشيره‌ام كه قهر كرده آنجا رفته بود قدرى حرف زدم و گفتم غرور تو براى اين قباله و تمسك است و هردو را جلوى او جرجر كردم ريختم دور . از آن روز به بعد قدرى ساكت شده است .