خوئى خواست از دموكراتها حمايت كند رفت نطق كند رئيس اجازه نداد . به طبع امام گران آمد گفت اى خائن نمىگذارى نطق كنم . مؤتمن الملك با آن ملايمت و آرامى مىگفت شورشطلب دور شو ، شورشطلب خارج شو . باز امام جمعه مىگفت اى خائن ملت . او مىگفت اى شورشطلب خارج شو خارج شو و به قدرى اين جواب و سؤال اين دو نفر بامزه بود كه اسباب خنده شد كه مجلس برهم خورد .
در همان ايام به درب بزرگ مجلس اين شعر را نوشته بودند .
چنان ريدند احزاب سياسى * به اصل و فصل قانون اساسى
كه ديگر هيچ نتوان پاك كردن * مگر با صد زبان ديپلوماسى
بعد از آنكه اغلبى قرائت كردند محو نمودند .
كتككارى اديب التجار و افتخار الواعظين
باز روزى رفتم كه بعد از بر هم خوردن مجلس ميان سرسرا بين اديب التجار وكيل قزوين و افتخار الواعظين وكيل رشت نزاع شد . كار به كتككارى كشيد . وثوق الدوله وزير خارجه بالاى سرسرا ايستاده بود و متصل مىگفت پدرسوختهها بزنيد ، بكشيد همديگر را . شما كه مملكت را به باد داديد . . . بكشيد هم را ، و هركس مىخواست آنها را جدا كند وثوق الدوله فرياد مىكرد و نمىگذاشت تا خوب ريش و پشم هم را كندند ، عبا و عمامه به زمين افتاد .
سيم رجب المرجب - با جناب مقتدر ورك مهمان مسيح تكمهبند تبريزى بوديم . پس از مدتها قدرى آسبازى كرديم . مقتدر برد . ملكه هم همراه بود . يك اشرفى و يك پشهبند ميرزا مسيح تعارف او كرد . وركيها دو دسته شده ملا يحيى ، عزيز ، ميرزا على ، ملا عيسى ، آقا ملا حسنعلى و جمعى يك طرف - ميرزا مسيح ، لطيف ، ميرزا جان و جمعى يك طرف از اين دو هيئت چه زحمتى من دچار شوم خدا عالم است . هرچه هم كردم اصلاحى بشود ممكن نشد و آخر به اوقاتتلخى آمدم .
استعفاى حكيم الملك
مقتدر امشب حكايت شوستر را مىگفت كه به قدر هزار نفر از آن دمبريدهها ، پدرسوختهها ، ايران برهمزنها اجزاء مخصوص او شده بودند و در پارك مرحوم اتابك مثل يك شاهى منزل داشت و اعتنا به احدى نمىكرد . حرف احدى را جز همان اجزاء نمىشنيد . چنانچه حكيم الملك وزير ماليه آنجا رفت نپذيرفت و گفت وقت ندارم و حكيم الملك فرداى آن روز استعفا داد .