آدم ناشناس
سهشنبه 22 - غلامباشى تازهء ما از سر كلاه تا پا كفش سفيد پوشيده مثل اينكه در پارك سفارت است . امروز سرما زور آورد و مجبورا سردارى ماهوتى تن كرده بود .
دستخط آقاى عماد السلطنه هم رسيد . حسنقلى آورده بود . ايشان و حضرت و الا مرقوم داشته بودند حالا كه آنقدر اصرار در آمدن دارى امورات را به اين غلامباشى واگذار بعد بنويس احضار كنيم . عجب تصوراتى كردهاند . من اگر مرخصى خواستم گفتم افخم الدوله يا آقاى عماد السلطنه بيايند كه دنبالهء خيالات مرا گرفته امورات درهم و برهم الموت را اصلاح كنند . من هرگز ده ماه زحمت خود را كه تازه مىخواهد نضجى بگيرد و صاحب ملكى بشويم واگذار به اين مرد ناشناس كرده . آنها كه نوكرهاى امين صديق ما بودند اين طور كردند تا برسد به اين آدم ! باز اوضاع چاپ و چاپ بشود و الموت برود سر خانهء اول .
سال 1328 نه 1300
حضرت و الا تصور فرمودهاند اين آدمها مىتوانند كار صورت بدهند . اگر بىطمعى من و حلم من و تدابير من نبود هيچ وقت اينجا منظم نمىشد . حالا اين آدم را كه به جاى من خواستهاند بگذارند حضرت و الا به هزار زحمت خودش را راضى كرده و به من نوشته ده تومان خودش پنج تومان آدمش برداشت نمايند . باز دستخط نفرمودهاند از كجا ! جوابهاى مفصل نوشتم خيلى بامزه به حضرت و الا . در خاتمهء عريضه مفصل جسارت كردم و نوشتم كه خوب است باور بفرمائيد كه در تاريخ 1328 هستيد نه 1300 .
اما موقع پول دادن حضرت و الا از هزار و سيصد هم عقبتر مىروند .
مناصب نو
آقاى عماد السلطنه مرقوم داشته بودند : « تازه مرا جزو اعضاء ديوانخانهء تميز نمودهاند . افخم الدوله هم رئيس محكمهء دوم تجارت شده . درست با حسنعلى ميرزا هم شأن شده . مىگويند چاره نداشت تا ترقى كند . گويا اين احسان را دبير الملك به آقايان نموده است . اما من مىترسم حاجى آقا بقدرى حرف بزند كه از محكمهء او مردم فرار كنند » . افخم الدوله زرنگ است ، دبير الملك هم محبت دارد . دور نيست عما قريب صاحب مسند رياست تجارت بشود .