تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3197

مساهمون:

ص٣١٩٧
ميرزا حسن خان سه شب اينجا آمد ، خيلى خاضع خيلى متملق . هيچ ياد از كرده‌هاى خودش نمىكرد . من هم چون مهمانم بود يادآور نشدم ماليات بالا رودبار مانده . گفتم تا عمل فرع نگذرد نخواهم داد . قرار شد به شهر بنويسد . پنجاه تومان اجاره اتان رسيد با تمام اجارهء گازر خان . عريضه‌اى شفيع نوشته بود به توسط لطف الله خان . فعلا نوشتم اتان بماند . بيش از اين توقف اين سوارها را بدون احكام من جايز نديدم . قبل از آن‌كه ناسخ بدى برسد يا چند نفر آمده اينها را ببرند و مشت مبارك بنده باز شود نوشتم آمدند قلعه . ديروز عصر آمدند بيست تومان نقد به آنها تقديم كردم سواى مخارج و بعضى پولها . با كمال ممنونيت روانه شهر كردم . كاغذى هم به مشير السلطان نوشتم كه چون بعضيها مىگفتند احمد خان در الموت مخفى شده اين مدت سوارها را نگاه داشتم و آدم مخصوص تنكابون روانه نمودم . پريروز آمد . محقق شد تنكابون است . لهذا سوارها را روانه كردم . به مردم هم گفتم محض رفاهيت عامه و اين‌كه معلوم همه شما شود من خيال تلافى ندارم و نمىخواهم صدمه به شما وارد شود سوارها را شهر روانه كرده به حكومت نوشتم اگر لازم شد مجددا عرض مىكنم و روانه نمايند . فى الحقيقة هم ميل آزار و صدمهء رعيت را ندارم ، و الّا براى من خيلى آسان است . تمام هم من مصروف آن صلح و قرار اصلى است . تا به اين اندازه هم سختى لازم بود .

وضع آذوقه

جمعه 18 رمضان - من هر چه گيرم مىآيد با اين مشقت و زحمت كه مطالعه‌كنندگان مسبوقند بايد توى شكم اين آدمها بريزم . مثلا ماهى چهارده من قند مصرف مىكنند . اين زن آشپز در اين هواى گرم از صبح تا غروب هر چه هيزم هست آتش بزند ، يا ابو القاسم براى يك من نيم برنج بدون مخلفات پانزده سير روغن حساب كند . اين همه ميوه كه براى من آوردند ديشب چهار دانه هلو خواستم نبود . يك بار خربوزه فرستادم از استله‌بر آوردند ، شب اول ناخوشيم رسيد ديشب چند دانه كمبوزهء كثيف آوردند كه ديگر نيست . هر چه هم خدمت حضرت و الا عريضه مىكنم ، به اخوان قربان صدقه مىروم يا مرا بخواهيد ، نمىخواهيد عيال مرا روانه كنيد يك فكر زندگى بلكه بكنم فايده ندارد !

آمدن غلامباشى

بارى حكايت تازه - عصر ابو القاسم دوان دوان آمد كه مهدى خان غلامباشى سفارت وارد شد . من بعد از آنكه جويا شدم پسرش همراهش هست بدبختانه گفتند نه خير .