مىشد و تمام عيوب در او جمع [ مىشد . ] هشتاد و چهار تومان و هفت عباسى كم مواجب عقب ماندهء خود را گرفت . در حقيقت معاون من بود . هنگام تنبيه و سياست و كجخلقى نايب مناب خوبى بود كه صد مرتبه از خودم بهتر اين قبيل كارها را انجام مىداد . رويهمرفته آدم با حقيقت خدمتگزار خوبى بود . عيب او همان لئامت و پولدوستى بود كه در آن موقع همه چيز را فراموش مىكرد .
ديروز يك ساعت و نيم به غروب مانده لطف الله خان مأمور با ده سوار وارد زوارك شد . چون متواترا خبر داده بودند احمد خان از وناش گرمارود رفته فورا آقايان را آنجا فرستادم كه بعد معلوم شد قاصد احمد خان از طهران آمده و او به اسم گرمارود از وناش سوار شده از ييلاق زنگولان به سمت تنكابون رفته جلال و حسين آقا و ميرزا برادر جلال همراهش رفتهاند .
ساعت چهار همين خبر از گرمارود رسيد . براى اينكه دست خالى نيامده باشند پيغام دادم درويشعلى ، لطفعلى و دو سه نفر از پدرسوختههاى گرمارود را بياورند . امروز ظهر آمدند با همهء آنها . فورا همه را با پنج شش نفر از نوكرها به سمت اتان و سراغ شفيع و مقصرين آنجا و گازر خان فرستادم و هنوز اخبارى از آنجا نرسيده . شفيع هم حكما فرار مىكند .
ماه رمضان است حتى المقدر بايد مردم را راحت گذاشت تا مشغول روزه و نماز شوند ، ليكن سيئات عمل الموتى آنها را در اين موقع دچار زحمت و مشقت كرده . از سيد بزرگ و آن همه كاغذها جواب نيامد . ابدا راضى به اصلاح نمىشوند . زن و مردى كه جبرا شهر روانه كرده بودند خائف و خاسر مراجعت نمودند .
بيمارى
چهارشنبه 16 رمضان المبارك - سختى و تلخى همچو رمضانى كه آدم قلهء كوه باشد ، تنها بىهمدم و مونس و رفيق با نداشتن خوراك و غذا ، روزهاى بلند گرم محتاج توضيح نيست . بدتر از همه شش روز است ناخوش شدم . دو روز اول نقاهت بود ، روزه را گرفتم .
ليكن امروز چهار روز است تبهاى شديد ، نوبههاى متوالى مجبور به افطارم كرد . طورى ضعف مستولى شده و بىقوت شدهام كه قادر به حركت نيستم و با نهايت صعوبت و زحمت اين مختصر را مىنويسم . من مزاجم عيب نداشت و پس از آن ناخوشى مفصل زنجان تا الموت آمدم دو مرتبه هر دفعه چند ساعت بيش تب نكرده بودم . اما از چند ماه به بعد در توقف الموت مزاجم عليل ، به قول آن شخص محترم تا تصرف مىشوم دهانم مثل قو خشك مىشود و به چشمم مثل اينكه با روغن داغكن روغن داغ ريختهاند .