جمعيت اتان هم رو به هزيمت گذاشت .
من سفارش زياد كرده بودم رعيت را نزنند ، اما جلال و ديگران را حكما بزنند . آن پدرسوختهها هم همين كه ديدند رعيت فرار مىكند و از سه سمت شليك مىشود فورا رختهاى خود را بيرون آورده لباس رعيتها را مىپوشند و داخل رعايا فرار مىكنند . قلهء كوه كه رسيدند . به سمت مهدى و حمزه على دوازده تير شليك مىكنند و مىروند .
حضرات تمام داخل يارفى و كوشك دشت شده همه جا را تفحص كردند كسى را پيدا نكردند . مقارن غروب مظفر و منصور آمدند . لله الحمد جنگ يارفى هم تمام شد ، تا چه نيرنگ ديگرى روى كار بياورند و ما را مشغول چه حادثهء ديگرى نمايند .
خسته شدهام
احمد خان جائى مطيعتر و فقيرتر از وناش گير نياورده ، آنجا پلاس [ شد ] و به ضرب چماق سيورسات مىگيرد و منتظر جواب طهران است . قاصد شهر نيامد . حسن را مجددا با تفصيلات تازه به شهر فرستاديم . مكتوب جلال و ميرزا حسن خان را هم فرستادم . عريضهاى به توسط آقاى عماد السلطنه به حضرت و الا عرض كردم آه و ناله قسم و آيه كه مرا مرخص كنند حقيقة خسته و افسرده شدهام ، ديگر از من و اين نوكرها كارى ساخته نيست . ساخلو بود بس است . جنگ و دعوا بود بس است . گرسنگى بود بس است . حالا افخم الدوله را روانه كند ما ديگر كسل شديم .
يكشنبه ششم رمضان - هوا خنك شده به همه جهت چهل روز هوا گرم بود . رمضان غريبى بر من مىگذرد . ابدا مشغولياتى جز آنها كه مىدانيم ندارم . روزها خيلى بلند است و تمامى ندارد . غذاى ما هم نامطبوع است . شب نه ساعت و چهل و شش دقيقه است .
موقع افطار و اذان صبح يك تفنگ از قلعه خالى مىشود .
روز سيم چهار ساعت و نيم به غروب مانده زلزلهء سختى شد كه من و تمام آدمها از اطاق فرار [ كرده ] و هر يك با حالت غريبى مبهوت مانده بوديم . اگر تكان ديگرى داده بود همه جا خراب شده بود .
لطف اللّه خان
شب چهارم درويشعلى از شهر آمد . مىگفت در قونسلخانه مرا حبس كرده بودند كه نيايم . لطف الله خان نامى را مأمور كردهاند آمده احمد خان را خارج كند و اشرار را بگيرد و براى اجارات امساله قرارى بدهد . لطف الله خان غلامباشى مرخص شده روز پنجم رفت . لطف الله خان ظاهرا هيچ عيبى نداشت ، مگر هنگام پول گرفتن كه وحشى و ديوانه