تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3192

مساهمون:

ص٣١٩٢
طرف داد و ستد نيست . اما از تمام رعاياى خودمان هرزگى بيشتر دارد . مفيد بالاروچى و چند نفر كه عتبات عاليات مىرفتند اين را هم راضى كردند برود . تا ديد احمد خان بناى شرارت را گذاشته رفت آنجا و از آنجا پيغام داد به همسفرها كه حالا كار دارم نمىتوانم بيايم . اين را هم نزد سيد علينقى جيرين دهى كه باز شرارت كرده و تنبيه شده بود حبس كردم . ما گذشته از اين همه جمعيت كه داريم و بايد خرج بدهيم يك جمع متحصن از ترس احمد خان و يك جمع هم محبوس پيدا كرده‌ايم .

قاطردوانى زنها

ورك عروسى عباس آقا پسر مقتول كدخدا حسينعلى بود . دعوت كرده بودند اگرچه خيلى ميل داشتم اما ممكن نشد . گفتند خيلى تماشا داشت . پهلوانهاى اوانك آمده تمام وركيها را زمين زده رفتند . زنها قاطردوانى مفصلى كردند . بعد يك دسته زن و يك دسته مرد دفعه به دفعه آوازه‌خوانى مىكردند . مغرب خبر آوردند رسيدند به يارفى . ما گفتيم حكما جنگ درگرفته . قدرى گذشت محمد على و حمزه على و ولى آمدند . معلوم شد دروغ بوده . اما اينها از ناخوشى درآمده الحال هم خوب نشده‌اند . خيلى ضعيف [ اند ] و تا رسيدند افتادند . در اين موقع ضعف و ناخوشى اينها بسيار بد است . پشت سر يك نفر رودبارى پاكتى داد اما عوضى . يعنى مال ميرزا احمد خان را به من [ داد ] و مال مرا آنجا برده بود . جلال كاغذى علنى نوشته بود كه جمعيت اندج ناحيه ، فيشان ناحيه و غيره جمع [ شدند ] و آمدند كوشك دشت تا جمعيت آنجاها چقدر و چه وقت برسد . اينها عرضى دارند كه چرا وكيل شاهزاده قزوين نرفت . حالا با ما بيايد برويم طهران . محرمانه اين بود . ما به همه جهت پنجاه نفر حاضر كرديم تا شما چه كار كنيد . ما هم در يارفى آدم گفتيم برود آنجا هم مواظب باشند . از ورك هم آدم خواستيم . مهدى هم دامان مردى به كمر زده اما نوكرها سخت ضعف دارند . راستى از جيب اسمعيل سواد عريضه به خط ميرزا حسن خان درآمد به وزارت داخله كه سند خوبى در دخالت اوست . نسبت به حكومت و قنسولگرى هم توهين شده . صداى تفنگى آمد . نوكرها رفتند . نمىدانم باز سبز على و « شال كره » بود يا چيز ديگر . با اين ترتيب ماه رمضان هم تشريف مىآورد . امان از اين زندگى . آنقدر قاصد را در شهر نگاه مىدارند تا باز يك مرافعه برخاسته شود . آخر شما مأمورى كه حكمتان را نمىخواند چرا روانه مىكنيد . شيخ ابراهيم بيچاره هم پس از سه سال آمده به ولايتش ، از ترس در قلعه مانده نمىتواند خشكه چال برود . اينجا هم مشغول كار است . خيلى آدم زرنگ با حقيقتى است .