تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3193

مساهمون:

ص٣١٩٣

جمعيت به جبر

يكشنبه 29 - صبح معلوم شد حضرات يعنى جلال بىجلال ، حسين آقا ، شفيع با جمعيت فيشان ناحيه ، اندج ناحيه ، يارفى نزول اجلال . آن صداى تفنگ ورود آنها بود . از قلعه هم مهدى و اسمعيل آقا . محمد على و چند نفر ديگر را روانه كرديم خوبان كه اگر آنها خواستند به سمت قلعه بيايند مانع شوند . بعد خبر آمد جمعيت زياد از آتان ناحيه به يارفى آمد و به قدر سيصد چهارصد نفر هستند . عباس آقا و خسرو آدمهاى احمد خان با آنها هستند . مقارن ظهر كه ناهار براى آنها فرستاديم سه نفر اسير مهدى فرستاده بود . لطف الله خان بر خلاف قانون هر سه نفر را تنبيه كرد . بعد استنطاق كرديم گفتند جمعيت زياد است اما همه به جبر آمده و منتظر صداى تفنگى هستند كه فرار كنند . معلوم شد آنچه سردرختى از انگور و گردو غيره يارفى داشته اين جمعيت همه را خورده برگ براى درختها باقى نگذاشته‌اند . من ديدم اگر يك شب ديگر آنجا بمانند فاتحهء يارفى را بايد خواند . بعلاوه چرا ما منتظر شويم آنها به سر ما بيايند . اين بود آنچه آدم و تفنگ در قلعه بود و هر چه زوارك رعيت داشت با هركس از رعايا برحسب لزوم آمده بودند گفتيم بروند . بنا بود از ورك هم كمك برسد اما طفره زده و نيامده بودند و حكم كردم مهدى سمت شمال يارفى بلندى را كه مشرف ده است بگيرد . ابو القاسم و اسمعيل خان جنوب را . محمد على با چند نفر تفنگچى و اين جمعيت روستائى از وسط حمله بياورند . چهار ساعت به غروب مانده هر يك مركز خود را مالك ، محمد على از قلب اول چهار مرتبه جمعيت يا على يا حسين كشيده . چون از قول بالا رودباريها اعلانى ديروز براى حضرات فرستاده شد كه ما كمك خواهيم كرد و اين مسئله به گوش آنها بود ، اين چهار مرتبه يا على كشيدن همچو به آنها فهمانيد كه جار بالا رودبارى به چهار دسته منقسم است و جمعيت زياد آمده باعث رعب شديدى شد .

جنگ يارفى

شليك اول تمام رعيت [ را ] كه در باغات و سر قبرستان يارفى بود به توى ده فرار داد . شليك دوم آنها را منقسم به دو قسمت كرد . جمعيت اتان ناحيه سمت شمال ده كه راه اتان است جمع شده ، جمعيت آن دو ناحيهء ديگر سمت جنوب . ابو القاسم مىگفت يك نفر دنبال جمعيت آمده اصرار در مراجعت آنها داشت . رعيت مردد شد . من چهار تير شليك كردم دو تا بالاى سر آنها دو تا پائين پاى آنها كه يك مرتبه فرياد كردند ما رعيت هستيم و فرار مىكنيم ، ما را نزنيد و مثل كبك كوه را گرفته بالا رفتند و ناپديد شدند .
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3193 | قهرمان ميرزا عين السلطنه