بالاروچ
مهدى رفت بالاروچ با كاغذ تهديد من . آنها هم خواهىنخواهى چند كاغذ براى سيد بزرگ نوشتند بيايند و بروند اوان . اما اينها هزار رو دارند . من هم به حق خدا خسته شدم و ستوه آمدم . طلسم زنگوله « 1 » گرفتار شدم . كار ديوانى هم نيست استعفا كنم . نه مىتوانم بمانم نه بروم . خدا مرا مرگ مىداد آسودهتر بودم . من بيست يك آنچه به سرم مىآيد فرصت نمىكنم بنويسم . من جمله بعد از مصالحه و طى گفتگو بالاروچ تتمهء اجاره را سند دادند تا ميرزا احمد خان بود آنچه فرستادم جواب سربالا شنيدم . بعد از رفتن او همه روزه آدم من رفته تا ديروز اسمعيل آقا رفت ، اول زنها به سرش ريختند . او هم تفنگ كشيد فرار كردند دنبال مردها افتاد . نزديك بود براى اين جزئى سه نفر چهار نفر كشته شود ، تا پول را دادند . اين قسم پول و لو حلال هم باشد از گوشت سگ حرامتر است .
لزوم پول
از هيچ جا تقويت نمىشود . حضرت و الا هم پول نمىدهد خودم استعداد كلى جمع كنم يا به تعارفات اين و آن كارى صورت بدهم ، حالا هم همانطور بلكه بهتر از سابق و كمتر از سابق با پول مىشود كار صورت داد ، منتهى اسم تقديم و پيشكش را مثل اسم جريمه عوض كردهاند . وقتى كه بناى دادن شد جويا مىشويم سراغ مىكنيم اسمش را پيدا مىكنيم و به آن اسم تحويل و تسليم مىكنيم تا مورد ايراد طرفين واقع نشويم .
شنبه 28 - حيف كتابچه در شرف اتمام است و جزوهء ديگر ندارم ، لابد از اختصارم و الّا مطالب مضحك و غيرمضحك بسيار است . حالم خوش نيست . گنه گنه را از نداشتن كپسول با آب خوردم . متصل عرق مىكنم . بنيهء من خوب بود ، چنان در اين مدت ضايع شده كه به يك تب از ميدان در رفتم و به حال ضعف و ناتوانى افتادم .
جمع شدن از اطراف
صبح اخبار متواتر و معنعن رسيد كه جلال ، شفيع جمعيت جمع كرده ميرزا احمد خان هم از وناش باز آتان رفته از آنجا جمعيت ببرد و بيايد به سر وقت ما و بعد آمدند كه اسمعيل پائين روچى آمده كوشك دشت سيورسات حاضر كند . فرستادم او را گرفتند و تا به من برسد نوكرها به خدايش رسانيدند . پيرمرد است . رعيت اربابى به قدر دينارى با ما
هامش
( 1 ) - نام طلسمى در قلعه زنگوله از داستانهاى اساطيرى ايرانى . ( م . سالور )