تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3166

مساهمون:

ص٣١٦٦
ميرزا « 1 » پسرش را در مسكو حاضر كند ، اقامت اينجا را مختصر كرده قرار شد صبح برويم . اين چند شب باران زياد آمد . گفتند در همه جا سيل آمده . شب با امير اسعد قدرى صحبت الموت شد . به من همه اصرار داشتند از امير آدم گرفته ببرم ، اما خودم راضى نبودم . فرمودند همه مىدانند اغتشاش الموت بواسطهء اين چند نفر است . شاهزاده عدل الممالك آنها را بخواهد اصلاح كند نشد . من مىخواهم . اگر نيامدند آن وقت دفع آنها به عهدهء من است . على الظاهر هم خيلى اطمينان داد كه سعايت نكند . از اعمال گذشتهء آنها هم تبرى مىجست و قسم مىخورد من خبر نداشتم و من نگفته بودم . بعد كه ديدم خيلى قتل و غارت كردند احدى هم جلوگيرى نكرد در همسايگى طاقت نياورده فرستادم فتنه را ساكت نمودند .

تعهد امير اسعد

نوزدهم - تا سه ساعت از دسته گذشته مشغول مذاكرات بوديم . امير اسعد ظاهرا همه قسم تعهدات كرد كه از تحريك و افساد دست بردارد . شرحى هم به احمد خان نوشت . بعد تا شهرستانه ما را مشايعت كرد و ما آمديم . در مران پسر آقا سيد علينقى سياورسى از علماى تنكابون كه با عدل الممالك دوستى داشت جلو آمد . آن دو ايستادند به خوش و بش كردن . زنها در پشت‌بام جمع شدند . . . به اصرار آقازاده در عمارت حاجى آقا بيك كدخدا ناهار افتاديم . صحبت از شيخ محمد على به ميان الموتى شد . اين آقا قسمها خورد كه اگر قزوين شلوغ شود من او را به دست خودم خواهم كشت ، براى اين همه قتل و افساد كه به تحريك او شده ، بلكه او مقلدين آقا سيد كاظم حجة الاسلام را پيروان شيطان مىداند . بعد از ناهار سوار شديم . مه باز آمد . عصر پيچ بن رسيديم . خواستند بگذرند من مانع شدم ، ديدم شب مىشود و صدمه مىخوريم ، از گرمارود هم نان و جو آوردند . در همان « آپارتمان » سابق منزل كرديم . شب خوش گذشت . كمى هم باران آمد . اينجا مذكور شد سيل الموت را پاك خراب كرده ، همين‌طور طالقان را .
هامش
( 1 ) - عبد الصمد كامبخش از سران حزب تودهء ايران ( مسعود سالور ) .