تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى ) — صفحة 3160

مساهمون:

ص٣١٦٠
نمود . ثانيا محمد على ميرزا به امپراطور روس تلگراف نموده اجازهء رفتن ييلاق خواسته . جواب مخابره نموده‌اند شما پادشاه ايران هستيد و بايد به ييلاقات ايران برويد . ثالثا اين كه من از قونسل شنيدم كه مىگفت دخالت ما آوردن شاه است كه در تحت نظارت ما و قشون ما ايران را نظم دهد . ديگر از اغتشاش كرمانشاهان و لرستان و همدان و فارس و جاهاى ديگر بقدرى گفتند كه حوصلهء من تنگ شد .

اخراج تقىزاده

امروز عصر موسى از شهر آمد كاغذجات آورد . من جمله رقعهء افخم الدوله است كه بعد از مطالب شخصى نوشته تقىزاده را به حكم آخوند و به تدابير آقا سيد عبد الله از مجلس خارج كردند . چند نفر ديگر هم گويا خواهند رفت . مىگويند آخوند براى رسومات جديد كه خلاف شرع است شرحى نوشته . در هر صورت پارتىبازيها سخت است ، تا چه شود . سواد تلگراف آخوند و ملا عبد الله مازندرانى را شيخ ابراهيم از قزوين فرستاده بود كه به توسط ناصر الملك به نايب السلطنه و مجلس شورا و كابينهء وزرا نموده‌اند . چون خيلى مفصل بود و مجال نيست عين سواد را در جوف اين كتاب گذاشتم . « 1 » دوشنبه يازدهم - هر چه كرديم ميرز احمد خان قلعه نيامد . عدل الممالك هم شرحى به مشير السلطان نوشت و روانه شد . مكتوبى ميرزا احمد خان به گرمارود نوشته بود خيلى بامزه . آخرش نوشته بود هركس بگويد سپهدار استعفا كرده دهانش را خواهم دوخت . به ميان رود قاصدى فرستاديم كه حاضر پذيرائى باشند .

ييلاق پيچ بن

سه‌شنبه دوازدهم - الموت را به حال خود گذاشته به سمت ميان رود روانه شديم . در گرمارود چاى حاضر كرده بودند . همايون خودش را زوركى كدخدا كرده و قلعه هم نمىآيد . در ايوان على احمد چاى حاضر كرده بودند . مستأجرين اوانكى لزور با كريم و حمزه على آمده بودند . على احمد و آقاجانى و چند نفر ديگر تاريخ تملك خود را در مرتع لزور مىگفتند . اوقات من تلخ شد . با چوب دستم هفت هشت تائى به چهار نفرشان نواختم . هر سنگ و كلوخ دهات ما را ادعاى ملكيت مىكنند ، شرم و حيا ندارند . نصف اجاره را گرفته سوار شديم . هزار قدم كه از آبادى طى شد موسى رسيد . مكتوب
هامش
( 1 ) - متأسفانه سواد تلگراف در كتابچه موجود نيست . ( ا . ا . )